جاده جذابترین بخش سفرهای زمینی است برای من. خصوصا وقتی تنهایم. گاهی انگار هدف از سفر خود مسیر میشود. کل راه اغلب به گوش کردن موسیقیهایی میگذرد که دوست دارم و در زندگی عادی فراغتی برای شنیدنشان پیدا نمیشود، فکر کردن به گذشته و حال و آینده و مرور ذهنیات درهم و برهم و گاهی ضبطشان. نگرانی از تصادف هم همیشه بوده و هست و اینکه شاید نرسم.
****
صبح زود است، شب گذشته ناگهانی تصمیم گرفتم وسط این همه کار بروم فرودگاه اتاوا دنبال هانیه. به سرعت به مونترال برمیگردم که به موقع به کارهایم برسم. جاده لغزنده است و خلوت، و برفهای روز گذشته، کنار جاده تپه نیم متری تشکیل داده،
موسیقی گوش میدهم وبه تلنبار کارهایم فکر میکنم. هفته شلوغی بود و فکر میکنم رکورد استرس چند سال اخیر را زده باشم. چند روز بیشتر به تحویل پایان نامه لعنتیام که شده سرطان مزمن، نمانده ...به تفمالیهایم فکر میکنم و به اینکه چرا اینقدر طولانی شد. به کارهایماندهام که همیشه همزمان باهم اتفاق میافتند و من هم دائم بیشترشان میکنم و مثل همیشه به نقد کارها و رفتارهای خودم... .آرام ماشین را به لاین سرعت میبرم. بعد از ده سال رانندگی که بخش عمدهاش در خیابانهای تهران گذشته، به رانندگی «انفرادی با مسئولیت شخصی» اینجا کاملا عادت نکردهام و همچنان با «مسئولیت محدود» رانندگی میکنم. آینهها را نگاه میکنم.ماشینی نیست. چک کردن
نقطه کور را فراموش میکنم، شاید میگذارم بر عهده بوق راننده دیگر و یا شاید به صورت ناخودآگاه میسپارم به «امن یجیب« های پدربزرگ که از کهولت همواره به هنگام دندهعقب رفتن، مقابل را نگاه میکرد و میخواند.
ظرف صدم ثانیه تنها چیزی که میبینم دو تایر بزرگ یک ماشین شاسی بلند احتمالا سرمهایست که با سرعت فراوان به سمتم میآید، طی یک واکنش طبیعی فرمان را در جهت مخالف میچرخانم. به اشتباه و ناخودآگاه در جاده لغزنده با تمام قدرت ترمز میکنم.ماشین سرمهای رد میشود و من در جاده چند بار می چرخم و به سمت کناره میروم. ماشین دور خود میچرخد، من فرمان را سفت گرفتهام و نگران و منتظر برخورد اتوموبیل دیگری. تپه کوچک کنار جاده نگه میداردم و در خلاف جهت جاده میایستم. چرخهای ماشین اندکی از زمین بلند میشود و باز به لطف جاذبه به زمین برمیگردد. چند ثانیهای طول میکشد به خودم بیایم. دست و پایم میلرزد. ماشین در برف گیر کرده. گاز میدهم، فرمان را به هر سوی میچرخانم باز بیرون نمیآید. از ماشین پیاده میشوم. پاهایم میلرزد و به سختی راه میروم. پارو کوچک را از صندوفق عقب برمیدارم و مشغول تمیز کردن اطراف چرخها میشوم. به سرعت و عصبی، زیر لب چیزهای نامفهومی را زمزمه میکنم و فحش میدهم. به چه را نمیدانم.
اتوموبیلی به قصد کمک میایستد، دلم کمی گرم میشود. با کمک مرد مهربان کانادایی از برفها بیرون میآیم. دست و پایم هنوز میلرزد. صورتم را لمس میکنم، سالمم! راستی چه میتوانست پیش بیاید.... . با نگرانی به راه ادامه میدهم از اولین خروجی از جاده خارج میشوم. نوشیدنی گرمی میگیرم. با دستهای لرزان پول کافه را میدهم. این قهوه طعم عجیبی میدهد. این همه نگرانی از کارهای عقب مانده... . ِ
ترَکِ موسیقی که عوض میشود بغضم میشکند پس از مدتها... هق هق امان نمیدهد. علتش ترس از مرگ نیست... علتش جدی گرفتن زندگیایست که شوخی محض است و تخمی، شاید نزدیکترین گزینه در تفسیرش باشد. من هنوز زندهام... . و باید به موقع به کارهایم برسم... .
ا