Tuesday, March 15, 2011

آبستن حوادث

به نظر میاید که زمستان رو به پایان است
باز جای پای سنجابهای سرگردان بر روی برفها و جای دندانهایشان بر کیسه‌های زباله ظاهر شده
عید نزدیک است
فردا امتحان مهمی‌ دارم، جمعه عازم سفرم، به دیدار پدرو مادر... .یکشنبه نوروز است... .ماه آوریل و می ماه پر خبری خواهد بود،و احتمالا پر تصمیم.
استرس خودش را به صورت خستگی‌ در پاهایم نشان میدهد، صبح پیش از برخواستن از خواب!
ژاپن غرق است در سونامی و تشعشعات اتمیی که احتمالا روزی روزگاری حق مسلمشان بوده، لیبی رگبار گلوله‌های رهبری هیستریک است که آیینه روی دیوارش که هر روز صبح میگفت تو بهترینی، شکسته  است، و ایران هم همیشه "آبستن حوادث"!
زندگی‌ جریان دارد، یعنی‌ باید داشته باشد

!

Tuesday, November 23, 2010

My 30th 23rd Nov.


تولد، بزرگداشت تکراری تکراریست از دست رفته. به واقع تبریک آن است که هی! فلانی! یک سال دیگر به پایان نزدیک تر شدی! مبارک است!

سی ساله شدم! فکر می کنم از همان موقعی که پاسخ سوال « چن سالته کوچولو» را از پدر و مادر نمی‌پرسیدم و فرق بین بزرگ و کوچک را فهمیده بودم، آدم سی ساله، بی برو برگرد، برایم یک آدم بزرگ کامل بود! امروز، به سی سالگی، در حالی که کودکان را خود«عمویی آدم بزرگ» شده ام، ناباورانه، زندگی را کودکانه تر از آنچه که باید تجربه می‌کنم! تفاوت عمده، صدای تیک تیک ساعتی‌ است که هرچه از عمر می‌گذرد اگرچه که گوش سنگین تر میشود، بلند تر به نظر میرسد. حسی شبیه نگرانی آخر یک بازی کامپیوتری که زمانت کمترو کمتر شده و تو هنوز مراحل بسیاری را پیش رو داری و امتیازی کم.

در ابتدای این چهارمین دهه زندگی، با تمام سوال‌ها و نگرانیها و چه کنم چه کنم ها، انرژی و انگیزه بسیاری دارم و عهد های فراوانی با خود بسته‌ام تا مبادا به چله‌ام هم باور گذر عمر چنین سخت باشد.

Tuesday, July 27, 2010

حال همه ما خوب است

حال مرا بخواهی،شده ام چون کبوتری که پرهایش ریخته و شبها خواب پرواز می‌بیند. و خاطرم نیست که این خاطره پرواز، برآمده از رویاهای شبانه ام بوده یا حقیقتی در گذشته های خیلی دور، یا قصه ای که مادر خیلی پیش از اینها، آن موقع که تمام حقیقت گیتی را می دانست ، و هنوز تمام قدم روی پایش جا می‌شد و آنقدر تکانم می داد که خوابم برد، زیر گوشم زمزمه کرده بود از نامدار امیرارسلانی که پرواز می‌کرد تا انتهای آسمان، تا آنجا که ستاره ها را خدایی که مهربان بود و آنروزها غیر او هیچ به زیر چرخ کبود نبود، دوخته بود به چشم روشنی نورسیده ایی بر روی زمین. و من همواره به نیمه راه قصه سنگینی به چشمانم مجال نمی داد تا بدانم عاقبت این پرواز چه می‌شود. سالها بعد، خجل مادر را پرسیدم ، او نیز خاطرش نبود

Thursday, July 22, 2010

The show must go on!





دل که می‌گیرد حس و حال هیچ کاری نیست. حتی حسّ هیچ کاری نکردن هم. تنها نمایش را ادامه میدهی‌. همچون بازیگر نمایشی مشهور که سالهاست در تأتری موفق نقش ثابتی دارد . بازیگر هر صبح از هراس تکرار نشدن زندگی‌، با بی‌ میلی تمام، نقش شب گذشته را تکرار می‌کند و تماشاگران، بی‌خبر از روزمرگی تحمل ناپذیر ش، ایستاده با شور تشویقش می‌‌کنند.










Thursday, June 24, 2010

شرح حال

وصف کاملش حالتیست میان دلشوره، اضطراب و گوه گیجه به همراه میزان معتنابهی پشیمانی

زمان آشکاری سمپتومها:‌۷-۸ روز، نمونه های مشابه با نشانه های متفاوت تری در پرونده بیمار موجود است.

علت:‌نا معلوم

مورد آخر، سمپتوم تازه ایست که در ۷-۸ سال گذشته سابقه نداشته و در روزهای اخیر به تمام روان بیمار متاستاز داده



Thursday, April 22, 2010

تداعی اسیر: دری وری

اگرچه خیلی وقت است بهار شده ، ولی شاخه‌های درختان اینجا هنوز لخت و پاییزی اند. بر روی آب شناورم و تصویر پیش رویم، آسمان ابری و خاکستری است که با شاخه‌های تیز و بی برگ درختان قاب شده. فشار آب سکوتش را به گوشهایم که زیر آب است تحمیل می‌کند. تنها به اندازه بیضی کوچکی از صورتم از آب بیرون است که با تغییر حجم هوای داخل ریه‌ام اندازه‌اش تغییر می‌کند. با هر دمی بزرکتر می‌شود و به بازدمی غرق در آب. به یاد کیسه‌های هوایی ماهی‌ها می‌افتم و مدرسه!

****

دلهره امتحانات ثلث سوم با آخرین امتحان تمام نمی‌شود. نوبت به دلهرهای دیگر و آداب و رسوم پس از امتحان میرسد. زدودن اتاق از هر آنچه مستقیم یا غیر مستقیم به مدرسه مربوط است. جمع کردن کتابها و جزوه‌ها در کارتنی. بیرون بردنشان از اتاق و دود کردن عود در اتاق! درس زدایی!‌ نوشتن برنامه بلند و بالا و نشدنی تابستانی همچون همه سالهای گذشته. مروری بر لیست کلاسهای اجباری و غیر اجباری تعطیلات تابستانی. مادر همواره نگران بود و هست که مبادا وقتمان را هدر دهیم و جوانی‌مان را تلف کنیم. اوقات فراغت ما در دلهره اینکه مبادا هدر رود، تلف شد. دلهره‌ای که ارثیه امروز هم هست... .

****

باران ریزی می‌آید. باد سردی می‌وزد. من همچنان شناورم. آب سپری می‌شود. پناهم می دهد.. .

****

ژان مارک، پیر مرد دیابتیکیست که یک پایش را در جنگ «شکر انسولین» بریده‌اند. هر ظهر ،روی صندلی چرخدارش می‌نشیند و سیگار دود می‌کند. هر روز سلامی غم انگیز و حسرت بار بهمان می‌کند. حسرت به جوانی شاید... . کمتر با کسی می‌جوشد. گاه پیرزنی را کناری می‌کشد و آرام برایش زمزمه می‌کند. شاید از رشادتهایش در جنگهای ممسنی کانادا.

****

همیشه گوش دادن به سکوت زیر آب برایم آرامش بخش بوده. انگاری همه اصوات آنقدر «می‌پیچند» که «باز» می‌شوند، یک شکل می‌شوند. صدای خلسه می‌دهند، صدای چرخش هیچ.

****

استفان، نوجوان چشم بادامی آسماتیک ویتنامی‌است که در کودکی به فرزند خواندگی آنماری در آمده. آنماری جد اندر جد کبکی بوده و پس از آخرین شکست عشقی‌اش با اولین دوست پسر زندگی‌اش، هرگز ازدواج نکرده. با وجود این همه مهر و عاطفه مابینشان، سخت است پذیرفتن رابطه مادر و پسری. همه خانه پر است از صلیب و تمثال عیسی و انجیل و مجسمه مریم و در هر چند جمله شان، بدون استثنا، ردپایی از یکی از اینها می‌بینی.

****

صدای شر شر آب، سکوت موهوم زیبا را بر هم می‌زند... . زیر چشمی صدای پچ پج دیگران را دید می‌زنم... . هیچ نمی‌شنوم. چشمانم را می‌بندم. هیچ می‌شنوم.

****

چند ماهیست که جاد و سینتیا، با دوست پسر مادرشان زندگی می‌کنند. مردکی کچل قوی هیکلی که قطر بازوانش به اندازه ران من است و در تمامی نقاط معلومش ردپایی از خالکوبی می‌توان یافت. مردک همیشه پای کامپیوتر است و مشغول بازی های بکش بکش و فحش های رکیک دادن. مادر بچه ها گهگاهی سری به او می‌زند، کمی توجه گدایی می‌کند. بچه‌ها در دورترین فاصله ممکن از او در خانه کوچکشان، چمباتمه زده‌اند و هیچ نمی‌کنند. شاید چون من در ناخود‌اگاهشان تعریفی تازه می‌سازند از نام پدر. تعریفی که اثری از پشتیبانی و دلگرمی و بلوغ عقل در آن نباشد.

****

شر شر آب که قطع می‌شود، صدای چک چک باران که دیگر تند شده را می‌توان شنید. اگرچه آب گرم است، از طراوت باران، سردم می‌شود.

****

یحیی، ۱۱ سال دارد!‌اهل الجزایر است. خجالتی‌است و با حرکت سر جواب سوالهایمان را می‌دهد. مادرش به سختی فرانسه و انگلیسی حرف می‌زند. مرا که می‌بیند، خوشحال به عربی می‌پرسد عربی می‌دانم؟ نا امید می‌شود. با لحنی ناراضی که در انتهای جمله کشیده و نازک می‌شود، چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم. دست و پا می‌زند تا منظورش را بفهماند. ما بختک وار، تلاشی نمی‌کنیم که بفهمیم. خانه‌شان همیشه بوی واینکس می‌دهد. آنقدر که تا ساعتها بعد از ملاقاتشان، سر درد دارم. خانه‌شان بوی تمیزی نمی دهد، ولی بوی وایتکس می‌دهد. مذهب وسواس پرور.

****

سکوت اندکی یاری کند، صدای نفسهایت را خواهی شنید. انگار جمجه‌ات خالیست و تنفست را پژواک می‌دهد. از هراس آنکه زیر آب نروم، بریده بریده و کوتاه نفس می کشم.

****

سیمون و شانتال با برادر بزرگتر و پدر و مادرشان با پانزده جانور دیگر، در آپارتمانی ۲ خوابه زندگی می کنند. خانه نهایت کثیفی است. بوی تعفن می‌دهد. هربار حالت تهوع می‌گیرم. در پاسخ به این سوال که چند وقت یکبار نظافت می‌کنید، می‌گوید: هر هفته! یک لحظه حس می کنم با رئیس جمهور فعلی ایران صحبت می‌کنم!

****

چشمهایم را می‌بندم. به نفسهایم گوش می‌دهم. عمیق تر و محکم تر نفس می‌کشم. سعی می‌کنم بوی باران را از دل خاک بیرون بکشم یا به خاطر بیاورم. بوی جمشیدیه باران خورده و غفلتهای پاک جوانی... . روابط کسینوسی، عفونتهای سینوسی. فازهای پر تاخیر... .

****

کریستل، با مادرش زندگی می‌کند. در زیر زمین یک خانه بزرگ. خانه نقلی شان، بسیار شیک دکور شده. مادرش با حرارت و با تمام وجود حرف می‌زند. در چشمان دخترک ترسی همیشگی پنهان است. ترسی از غریبه که شاید مانع عظیمی است برای اطمینان و ارتباط برقرار کردن با هر آنکس که نمی‌شناسد. او انگار در سایه مادرش زندگی می‌کند و مادرش پر است از سایه های مصنوعی.

****

من همیشه دوست داشتم درختان را از زیر نگاه کنم. آسمان دلگیر خاکستری را هم دوست دارم. برای من آسمان خاکستری غمگین نوستالژی روزهای شهر لعنتی پاریس است. می‌خواهم خیس شوم تا مغز استخوان، تا مغز... .

****

سونیا، دختر بچه ۴-۵ ساله سیاه پوست پر حرفیست که دائم سوال می‌کند.و مادرش، بی توجه به ما و او، بغل دوست پسر تازه‌اش دائم مشغول بوس و کنار است.

«ببخشید آقا شما یه دختر کوچولو مثل من دارید؟» نخیر. «یه پسر کوچولو چی؟؟» نه دختر جون من بچه ندارم. » زن چی؟« اونم نه!‌
....
«آقا اسم دختر کوچولوی شما چیه؟»

****

اواخر شهریور، دلهره شروع سال تحصیلی. هیچ کاری نکرده ام. برنامه تابستانم را هم بین کاغذها گم کرده ام. آداب آغاز سال تحصیلی. یک برنامه پر بار برای گم کردن در سال جدید. خلاصی از دلهره هدر رفتن اوقات فراغت. نوای دلهره انگیز زمان در تقویم تاریخ.... همراه و هم رهیم... همشاگردی سلام... دلهره تکالیف روز بعد. نکند امروز معلم از من بپرسد. امتحان.... معدل... ورودی... کنکور... . باز مدرسه ام دیر شد.... .

****
گرچه دلهره » دیرم شد« همیشه هست، ولی بیرون آمدن از آب همیشه سخت است حتی اگر دیرت شده باشد باز... .
****

فیصل همکار مراکشی‌ام ده بار همه جا را چک می‌کند تا چیزی جا نگذاشته باشد. می‌خواهد همه چیز را تست و تعمیر کند. بی خیال است و برای هیچ چیزی عجله ندارد. او وسواس است و من به شکل بیمار گونه‌ای به وسواس، وسواس دارم
****
. ....

****
چند روزیست که پیرزن تنهایی که هر روز ساکت کنار پنجره اتاقش با چشمانی نحیف دنبالمان می‌کرد، نیست. آنقدر پیر بود با چشم هم به سختی دنبالمان می‌کرد. اگر توانش را داشت حتما کلی حرف برای گفتن داشت. اگرچه من حوصله شنیدن هیچ کدامشان را نداشتم. از نگهبان نمی‌پرسم کجاست. ترجیح می‌دهم ندانم.






Monday, March 29, 2010

Three Monkeys


برخی همه زندگی هی تاس می‌ریزند
بعضی دائم تاس‌ریزها را نقد و بررسی می‌کنند
و برخی هم یک عمر اندر آداب تاس ریزی سخن می‌رانند


Saturday, February 27, 2010

چنته

بعضی روزها دل آدمی عجیب می‌گیرد. گاهی چند روزی به طول می‌انجامد، گاه چند هفته‌ای. دل‌گرفته‌گی طولانی را در زمانه ما انگ افسردگی‌می‌زنند تا به راحتی در قفسه دکان عطارها پیدایش کنند. دل آدمی که سخت می‌گیرد، رفتارش خس خس می‌کند. مثل سینه ماشین من که آنقدر خس خس کرد که مرد.ا

Monday, February 01, 2010

یک روز کاری-بخش اول

یک غروب دل‌انگیز دیگر
این پروژه جدید در بهداشت کانادا، کمپلکس غریبیست! دفتر مرکزی‌اش واقع است در غرب مونترال در یک خانه سالمندان. آغاز کار ابتدای غروب است در ساختمانی با غروبِ تجسم یافته.هنگام ورود پیشِ پیرزن بداخلاق دربان ثبت‌نام می‌کنیم، او بعد از این همه مدت، همچنان با کنجکاوی می‌پرسد که برای‌ چه آمده‌ایم. همیشه هنگام شام ساکنین می‌رسیم، و به مانند غریبگان از مریخ فروآمده، با چشمانی به شکل علامت سوالی خموده، تا دم آسانسور دنبال می‌شویم. ساختمان بوی عجیبی می‌دهد. همکار کبکی‌ام می‌گوید بوی پیری است. تقریبا همگی‌شان روی صندلی چرخدارند. صورتهایشان تمامی چروکهای ممکن را خورده‌. کمی جلوتر از سالن غذاخوری اتاقک کوچکی نقش بقالی-کافی‌شاپ را بازی می‌کند . آنهایی که سرپا ترند، آنچا می‌نشینند و چای می‌نوشند و گپ می‌زنند. این روزها برای ولنتاین رومیزی‌های قلب‌دار انداخته‌اند. فکر کنم پاتوق راندوو سالمندان و منبع غیبت حسودان است.
دفتر پروژه طبقه چهارم است. در آسانسور برنامه‌های تفریحی هفته نوشته شده. پارتی ولنتاین ساعت ۱۴ به همراه موسیقی زنده اجرای جک و دوستان، نرمش سوئدی ده صبح، ساعت ۱۱ دعا برای مردم هائیتی. در طبقه چهارم باید از وسط کلیسای کوچکی رد شویم که محل رازو نیاز ساکنین ساختمان است. گهگاهی در اتاقک کوچک کناری، سالمندی مشغول اعتراف به گناهانش و سبک شدن‌های آخر، نزد پدر روحانی پیریست که بعید می‌دانم گوشش بشنود.
کنار دفتر ما محل تمرین گروه جک و دوستان است. به نظر جوان‌تر از آنند که جزو ساکنین اینجا باشند، ولی حتما بازنشسته‌ هستند. سه مرد و دو زن. هر روز به فالش‌ترین حالت ممکن با یک کیبورد مشغول تمرین‌هستند. خداکند گوش ساکنین آنقدر سنگین باشد که نشنوند هنر نمایی‌شان را. این تازه شروع روز است. وسایل را که برداریم، از همین راه رفته باز می‌گردیم و به شهر می‌رویم، به خانه‌های مردم این شهر برای جمع کردن نمونه از کودکان مبتلا به آسمشان


Thursday, January 07, 2010

عزرئیل از دور دست تکان می‌دهد

جاده جذاب‌ترین بخش سفرهای زمینی است برای من. خصوصا وقتی تنهایم. گاهی انگار هدف از سفر خود مسیر می‌شود. کل راه اغلب به گوش کردن موسیقی‌هایی می‌گذرد که دوست دارم و در زندگی عادی فراغتی برای شنیدنشان پیدا نمی‌شود، فکر کردن به گذشته و حال و آینده و مرور ذهنیات درهم و برهم و گاهی ضبطشان. نگرانی از تصادف هم همیشه بوده و هست و اینکه شاید نرسم.

****

صبح زود است، شب گذشته ناگهانی تصمیم گرفتم وسط این همه کار بروم فرودگاه اتاوا دنبال هانیه. به سرعت به مونترال بر‌میگردم که به موقع به کارهایم برسم. جاده لغزنده است و خلوت، و برفهای روز گذشته، کنار جاده تپه نیم متری تشکیل داده، موسیقی گوش می‌دهم وبه تلنبار کارهایم فکر می‌کنم. هفته شلوغی بود و فکر می‌کنم رکورد استرس چند سال اخیر را زده باشم. چند روز بیشتر به تحویل پایان نامه لعنتی‌ام که شده سرطان مزمن، نمانده ...به تف‌مالیهایم فکر می‌کنم و به اینکه چرا اینقدر طولانی شد. به کارهای‌مانده‌ام که همیشه همزمان باهم اتفاق می‌افتند و من هم دائم بیشترشان می‌کنم و مثل همیشه به نقد کارها و رفتارهای خودم... .آرام ماشین را به لاین سرعت می‌برم. بعد از ده سال رانندگی که بخش عمده‌اش در خیابانهای تهران گذشته، به رانندگی «انفرادی با مسئولیت شخصی» اینجا کاملا عادت نکرده‌ام و همچنان با «مسئولیت محدود» رانندگی‌ می‌کنم. آینه‌ها را نگاه می‌کنم.ماشینی نیست. چک کردن نقطه کور را فراموش می‌کنم، شاید می‌گذارم بر عهده بوق راننده دیگر و یا شاید به صورت ناخودآگاه می‌سپارم به «امن یجیب‌« های پدربزرگ که از کهولت همواره به هنگام دنده‌عقب رفتن، مقابل را نگاه می‌کرد و می‌خواند.

ظرف صدم ثانیه تنها چیزی که می‌بینم دو تایر بزرگ یک ماشین شاسی بلند احتمالا سرمه‌ایست که با سرعت فراوان به سمتم می‌آید، طی یک واکنش طبیعی فرمان را در جهت مخالف می‌چرخانم. به اشتباه و ناخودآگاه در جاده لغزنده با تمام قدرت ترمز می‌کنم.ماشین سرمه‌ای رد می‌شود و من در جاده چند بار می چرخم و به سمت کناره می‌روم. ماشین دور خود می‌چرخد، من فرمان را سفت گرفته‌ام و نگران و منتظر برخورد اتوموبیل دیگری. تپه کوچک کنار جاده نگه‌ میداردم و در خلاف جهت جاده می‌ایستم. چرخهای ماشین اندکی از زمین بلند می‌شود و باز به لطف جاذبه به زمین بر‌میگردد. چند ثانیه‌ای طول می‌کشد به خودم بیایم. دست و پایم می‌لرزد. ماشین در برف گیر کرده. گاز می‌دهم، فرمان را به هر سوی می‌چرخانم باز بیرون نمی‌آید. از ماشین پیاده می‌شوم. پاهایم می‌لرزد و به سختی راه می‌روم. پارو کوچک را از صندوفق عقب بر‌می‌دارم و مشغول تمیز کردن اطراف چرخها می‌شوم. به سرعت و عصبی، زیر لب چیزهای نامفهومی را زمزمه می‌کنم و فحش می‌دهم. به چه را نمی‌دانم.
اتوموبیلی به قصد کمک می‌ایستد، دلم کمی گرم می‌شود. با کمک مرد مهربان کانادایی از برفها بیرون می‌آیم. دست و پایم هنوز می‌لرزد. صورتم را لمس می‌کنم، سالمم! راستی چه می‌توانست پیش بیاید.... . با نگرانی به راه ادامه می‌دهم از اولین خروجی از جاده خارج می‌شوم. نوشیدنی گرمی‌ می‌گیرم. با دستهای لرزان پول کافه را می‌دهم. این قهوه طعم عجیبی می‌دهد. این همه نگرانی از کارهای عقب مانده... . ِترَکِ موسیقی که عوض می‌شود بغضم می‌شکند پس از مدتها... هق هق امان نمی‌دهد. علتش ترس از مرگ نیست... علتش جدی گرفتن زندگی‌ایست که شوخی محض است و تخمی، شاید نزدیک‌ترین گزینه در تفسیرش باشد. من هنوز زنده‌ام... . و باید به موقع به کارهایم برسم... .ا



Sunday, January 03, 2010

مرده خط

و زندگانی من پراست از ددلاینهایی* که زنده زنده می‌گذرد





*deadline


Friday, December 11, 2009

همینجوری




برف آمده، بالاخره زمستان آمد. کمی دیرتر از معمول انگار، اگرچه نفهمیدم تابستان کی‌آمد و کی‌رفت ولی دلم برای زمستان تنگ شده بود! اینجا گفتن این حرف از محرمات است و گناهان کبیره که زمستان مصیبتیست که نازل شده جزای گناهان ما! ماههای اخیر ماههای بی‌مزه‌ای بودند. نه فصلی داشتند و نه طعمی!

باز صبح شده، هوای سرد صبحگاهی را استنشاق می‌کنم. بیدار می‌شوم. یک روز دیگر. رادیو جز، ماینر سوئینگ را گذاشته! این موسیقی مرا همیشه با خود می‌برد به مترو پاریس و مرد ساکسیفونیستی که ساعت کاریش با من جور بود. واگن آخر مترو, خط قهوه‌ای ایستگاه شتله . ذهنم می‌چرخد به دنبال تمام آنچه باید انجام دهم ظرف این روزهای آخر سال. ذهنم هم یاری کند حافظه‌ام نمی‌کشد. بر روی صد کاغذ و پستیت و چه و چه هم که یادداشت کنم، یا گمشان می‌کنم یا با مقاومتی پاتولوژیک نگاهشان نمی‌کنم. باز زیادی سرم را شلوغ کرده‌ام. به دونده‌ای می‌مانم که با تمام نیرو می‌دود، ولی نمی‌داند کجا! دلم می‌خواهد کمی از تجربیات جدیدم اینجا بنویسم فراغتی حاصل شود که نمی‌شود. از داخل خانه‌های مردم این شهر. از «خانواده»هایشان.
تز مانده، شده مثل فرزند معتاد خانواده که هست اگرچه وجودش انکار می‌شود! امتحانات شروع شده و من این ترم بچه تنبلی شده‌ام که همه چیز را پس از انقضای مهلت، به صورت قضا به جا می‌آورم. اگر همه واحد‌ها را پس کنم، هم به خودم امیدوار می‌شوم هم از این همه انرژی مازاد که در سالهای اخیر گذاشته بودم پشیمان. تا ظهر سر کار بعد، یک کار دیگر، یکشنبه امتحان، تحویل بخش مباحثه تز قبل از ساعت اداری به فرانتز. ذهنم با ریتم موسیقی می‌چرخد، خسته نیست، خل شده.
فرصت یک گپ حسابی غیر هول هولکی و یک قهوه غلیظ، کیمیا شده این روزها
زمهریر زمستان شاید فرصتی شود... . ا

Friday, September 18, 2009

Nos Histoires Masochiste



«یکی‌ بود یکی‌ نبود، زیر گنبد کبود، هیچکس نبود!

اون زمونای قدیم یک شهری بود! شهر با صفا‌یی‌ بود. مردمانش همه سبز!

شهر قصهٔ ما رو هم، مثل تمام قصه‌ها، یک دیو بدجنس طلسم کرده بود.

یه روز که مردم دیگه از ظلم دیو جونشون به لبشون رسیده بود....»


و این قصه را تمام مادر بزرگ‌های تاریخ آن خاک گفتند، و تا نمی‌دانم کی‌ی خواهند گفت...

آتش شور مردمان سرزمینم از این فاصله هم گرمم کرده. از صبح فقط فیلم های تظاهرات را نگاه کرده‌ام.از درون این پنجره مجازی! دلم شادست... و هم غمگین که چرا مادر بزرگ قصه دیگری نمی‌گوید که درش دیو نباشد، خون نباشد، خنجر و تفنگ سرپر حتی دکور پستو ها هم نباشد .

مثلا قصه دختر شاه‌پریان که دل بسته معلم چنگش شده، یا پسر کدخدا که از فرنگ برگشته و در ده مدرسه‌ زده! یا سگ کامبیز که آدامس خورده و اسهال گرفته! یا اصلا همین داستان محمدرضا نعمت‌زاده که دانشگاه قبول شده و این تعطیلات تابستان برگشته رودبار و دفتر مشق معرفش را توی صندوقچه خانه شان پیدا کرده! یا مسافر کوچولو که رفته کنار دریا و لیوان کوکتل کنارش دارد تن تن می‌خواند!

«اه!‌اینا چیه مامان بزرگ!خیلی لوسه! یه قصه خوب بگو! که توش دیو باشه، زخم باشه، جنگ باشه،درد باشه، دختر شاه پریان تو چگ دیو باشه، پسر کدخدا تو زندون، بچه‌هاش سگ کامبیز را که ماشین زیرگرفته با سنگ بزنند، مسافر کوچولو هم تبعید شده باشه به کنگو!»

چرا اون داستانها برای ما لوس هستند‌ و این یکی ها پر هیجان؟‌

مادر بزرگ، اینبار قصه را تا آخر آخرش بگو! قول می‌دم تا آخرش بیدار بمونم! تو هم قول بده فردا شب، یک قصه تازه بگی!‌از همان قصه لوسها!


Sunday, August 16, 2009

astringent

"گذشتهء گس" .
نام قشنگیست... .

از آن‌ نام‌های خوش آهنگ خالی‌...،

همچون نام خودم!
یاد خرمالوهای حیات خانه می‌‌اندازدم....
زیبا بودندو خوشرنگ.... ولی‌ گس....

هوس انگیز نبودند، همیشه دهان را آب نمی‌‌انداختند،
شده بودند نارنجک‌های بازیهای کودکی....،
برخوردشان خطری نداشت ولی‌ دردکی داشت و صدای ترکیدگی گرفته و آرامی.... .
در نهایت، خرمالو‌ها له می‌‌شدند زیر بلهوسی‌های بچگانهٔ ما... .

ولی‌ من نگران تکلیفهای عقب مانده‌ام بودم....

Monday, August 10, 2009

The dominion of father

"The history of civilization is mainly a record of the gradual decay of paternal power, which reached its maximum in most civilized countries, just before the beginning of historical records."
Bertrand Russell

Friday, August 07, 2009

کی‌خسته‌است؟

چه بگویم والله!

کوچکتر که بودیم در مدرسه‌مان،- همان مدرسه‌ای که پیش از آنکه درسمان به «م» برسد، کلمه ممنوع را از برمان کرده بود، همان مدرسه که مژدگانی ورودش موهای نمره چهار بود و روپوشهای یکرنگ کمونیستانه سرمه‌ای، همان‌که سراسر دلهره بود «ممنوعه‌ای» را به همراه داشتن ، همانکه کله سحر پس از اراجیف ناظرکِ صغیرش جملاتی را که نه می‌دانستیم و نه می‌خواستیم بدانیم معنایش را، خواب آلوده فریاد می‌زدیم و با لب و لوچه‌اي آویزان دست بر شانه یار دبستانی، مضحک سؤال «کی خسته‌است» را پاسخ دشمن می‌دادیم، دشمنی که تصویرش چراغ‌های کوچکی بود که در تاریکی شب، در آسمان شهر، بمبارانمان می‌کردند،همان مدرسه‌ای که می‌رفتیم تا فرد مفید جامعه و آینده ساز کشورمان شویم، - مدیرکی بود بی‌سواد و پر مدعا. حرف حرف او بود. مجیزش می‌گفتی نظر کرده بارگاه می‌شدی و به موی سر و ظاهرت، که تنها حوزه تخصصی‌اش اموری چنین پشمی بود، ارفاقکی می‌کرد، سرپیچی‌اش می‌کردی مغضوب علیهم می‌شدی و حسابت با کرام الکاتبین بود.او تمامی تلاشش را کرد تا هر‌آنچه از آیین عقده‌ای بودن و بی‌منطقی می‌داند یادمان دهد. ما از آن مدرسه رفتیم و سقراط وار صلح از جنگ‌افروزان آموختیم. خلاف آموزه‌های ناظرک‌صغیراز همان موقع که عقلمان رسید که فرق شهردار و رئیس جمهور و مدیر مدرسه و ناظر صغیر و کبیر و خدا و رهبر چیست معتقد شدیم هر تغییر تند و ناگهانی بد است . هر تز و نمی‌دانم چه دیگر هم که به وقتِ ابراز وجود از شکم یا نواحی مجاور دور و نزدیکش صادر می‌کردیم هم در رد خشونت و تغییرات ناگهانی بود. اصلاحات که آمد، انگار راه حل بیرونی یافته‌ایم. خواندیم و دیدیم و گوش کردیم و نوشتیم. جنگیدیم نه برای فلان‌الدوله، که کنسرتی بگذاریم، نشریه‌کی چاپ کنیم، مجوز انتشار ترجمکمان را بگیریم، برقصیم، عاشق شویم، با دخترک همسایه یواشکی بستنی لیس بزنیم و بخندیم. جنگیدیم نه با تفنگ که با حرف، نه با حاکمین که با همه کجی‌های تا مغز استخوان رسوخ کرده در تار و پود فرهنگ «پر افتخار» نمی‌دانم چند هزار ساله‌مان. با پدر، با زور با جهل و بی منطقی، با تاریخ، با خودمان حتی. یاد گرفتیم تحمل کنیم، اعتراضمان را بنویسم و پخش کنیم، گوش کنیم، خواسته‌مان را فریاد بزنیم، نقد کنیم، تحصن کنیم و رای دهیم.

این بار هم دویدیم برای تغییری ملایم، بی خشونت! تا شاید دوران مدیر جدید، باز بسازیم و بخوانیم، بجنگیم با جهل. که شاید مدیر بعدی اگر یار نبود، بار نباشد. ما با شمع‌های کوچکمان بر روی زمین، بی بمب شدیم دشمن! حضرات به توهم قلدری تاب سخن هم نیاوردند، دست به وردنه شدند. غافل از اینکه اگرچه رئیس جمهورمان همان مدیرک دبستان است، ولی یاران دبستانی دیگر به سر کچل و لباس فرم ، پاسخِ «چشم» نمی‌دهند و در جواب کی‌خسته‌است ، غلیظ و محکم و خشن «عمت» را فریاد می‌زنند! که فرق میان نجابت و خریت را تنها نجیبانی می‌دانند که اندک بصیرتی داشته باشند.ا

Sunday, June 07, 2009

انتخابات و دائی‌جان





اگرچه از روز اول باز شدن وبلاگم تصمیم داشتم هرگز مطلبی که حتی اندک بویی از سیاست هم بدهد ننویسم اما گاه لازم است نوشتن برای فردایی و هدفی.
مسخره است تقدیم پر افتخار باکرگی به خاک گور.





پدرم دوستی داشت از اساتید به‌نام دانشگاه که در آن دوران که دانشگاهها را از اساتید تصفیه می‌کردند، به وی به گزاف و وقیحانه گفتند، یا کراواتت را در می‌آوری و یا از فردا دیگر به دانشگاه نمی‌آیی. دوست پدر از آن روز هرگز پای به دانشگاه نگذاشت. سالهای سال این داستان دکتر، نقل مجالس شب نشینی خانوادگی ما بود. او به افتخار بادی به غبغب می‌انداخت و می‌گفت به پاسداشت شعور انسانی تا به امروز کراواتم را باز نکردم هرگز! تمام شبها به شرح رشادتهای او و کراوات باز نکرده و باکره-شناسنامه مهر نخورده‌اش می گذشت.ما بزرگ شدیم و عمو جان-دکتر پیر. دوم خردادی شد با بدو بدو های هم نسلان ما. عمو همواره پوزخندمان می‌زد که جوانید و پر شور و کم تجربه. مهره بازی بزرگانید و بازیچه دست. خاتمی آمد. فضا اندکی، تاکید می‌کنم اندکی باز شد. عمو دکتر به بزرگ آرزویش رسید و کتابی چاپ کرد. به دانشگاه بازگشت، هر چند کوتاه، که دیگر نه علمی مانده بودش که به جوانان امروز بگوید و نه قصه‌ای جز شرح رشادتهای جنگ ممسنی و غیاث آباد. کتاب در ‌می‌آمد بیشتر از همه تاریخ گذشته این سرزمین کهن، هر روز روزنامه‌ای نو باز ‌می‌شد ودر پی‌اش یکی بسته! من و هم‌سالانم کم کم خواندیم، فکر کردیم، کمی بیشتر شناختیم و ناگفته نماند، که کم هم آزرده‌‌ و نا‌امید نشدیم. شبی از شبهای دور همی‌های خانوادگی، اندکی که سرها گرم شد، عمو جان باز ساز کوک کرد وداستان همان داستان بیست و اندی سال پیش. ما تازه جوانان پر شور کم تجربه، به قولی مهره بازی بزرگان شده، نگاهی کردیمش، گفتیمش عمو جان، توهین به شعور انسانی رها کردن دانشجویان و جوانان این مرز و بوم است و سپردنشان به دست نا استادان بی تجربه به بهانه کراواتی.

عمو هنوز همان است که بود، که بودنش و راضی بودنش همه و همه در گرو همین داستانهاست، و ما نسلی نو. پدر می‌گوید هنوز گهگاه که سرش گرم می‌شود همان داستانها را سر هم می‌کند، اگرچه کسی گوش نمی‌دهد.

اینکه چرا و چگونه این انقلاب با ۹۸٪ رای موافق پدرانمان به ما به ارث رسیده مهم نیست. در میراث بودنش فکر نمی‌کنم حرفی باشد. مگر بپذیریم حاکمان امروز را سفینه‌های فضایی از ناکجا آبادی در فضا مستقیما وارد کرده‌اند.
من رای می‌دهم چون خسته شده‌ام از تئوری‌بافی و تفکر و سیاست و مملکت گردانی ارزشی. حرفهایی بر هوا، غیر عملی. چه مبتنی بر امام زمان، چه بر پاپ اعظم، چه بر زرتشت و کووش کبیر، چه بر خلق چه بر «هیچ» به دست آوردن مبتنی بر توهین به شعور انسانی. من بازی خواهم کرد با هر «دستی» که بیایدو نخواهم نشست تا سی سال آینده، از رشادتهایم و انسانیتی که موجب شد هیچ نکنم در میدان غیاث‌آباد بگویم وقتی هموطنانم در فقر اقتصادی و فرهنگی غرقه باشند. من به جای آنکه به خلوتم زشیر شتر خوردن و سوسمار بخوانم و غرقه شوم در غروری و عزتی افسانه‌ای در نمی‌دانم کی تاریخ، واقع بینانه نگاه می‌کنم به آنچه به عنوان یک فرد می‌توانم انجام دهم تا مردمم بیشتر بخوانند و بیشتر بدانند و راحت‌تر زندگی کنند. من تمرین خواهم کرد دمکراسی را در همین انتخابات ناقص به امید آینده‌ای در چند ده سال آینده که شاید هم‌نسلان نوه‌‌های ما در یک دمکراسی واقعی زندگی کنند. آنگاه شاید، آری!‌شاید به پدر بزرگانشان و پدر بزرگان پدر بزرگانشان افتخارکی کنند. شاید روزی روزگاری دیگر در خانواده‌ها و جامعه کشورم پدری پدرسالار نباشد که تصمیم بگیرد برای زندگی شخصی فرزندان سی و چند ساله‌اش. من احترام می‌گذارم به عمو دکترهای ایرانی و همه همفکران و همنسلانشان به واسطه سن و لطف و دوستیشان، اما دیگر بس است در این دنیای ادیپی باز سهراب بودن. رشادت‌های ممسنی و غیاث آباد را به پوزخندی گوش خواهم داد نشان انقضا تاریخ طرز تفکری کهن.
روزی که به پدرم ، طعنه آمیز از تحفه انقلابی که برای ما به ارث گذاردند گفتم، پوزخندی زد و به درستی گفت وای بر فرزندانی که آینده و زندگیشان را بر میراث پدرانشان استوار کنند.

این گوی و این میدان

Monday, May 18, 2009

A week Off!

اینکه روزگار سرعتِ سرسام آوری دارد و زمان به چشم بر هم زدنی‌ می‌گذرد، نه چیز تازه ایست و نه دیگر شگفت آور.
دیگر سرعت روزگار هم شده رکنِ جدایی ناپذیر روزمرگیها و شگفت زدگی، نوستالژی مبهمی در گذشته‌ای نه چندان دور، که هر لحظه دورتر می‌شود.
از فردا «باز روز چون قبل روزی چون قبل»، نیم نگاهی میندازم به برگهء شبه-برنامهٔ هفتهٔ گذشته‌ام که برای این «هفتهٔ تعطیلیده» نوشته بودم، بسیار خوش بینانه است اگر بگویم نیمی از آنها انجام شده... .


دفتر کم نور و دلگیر دانشکده با دیوارهایی به رنگ لیوان آبی که قلموی آبرنگ را بدان می‌شویند، خاکستری-سبز، قارچها و پروتئینهایِ بی‌زبانِ ناسازگارِ بی‌جواب و خصوصا زمین و زمان و زندگی آنچنان بر دنده لجبازی افتاده‌ بودند این چند ماه، که منِ «رگ‌ِاعصاب قطع» را هم به استیصالِ «موقتی که مزمن شد» رساندند. برای اولین بار، بی هیچ برنامه قبلی و دلیل مسافرت و امتحان و چه و چه‌ای تصمیم بر پایین کشیدن کرکره «پژوهش» لعنتی گرفتم .راستیتش خسته‌گیِ مانده مثلِ بویِ نایِ آبِ مانده، در مغزت می‌ماند هرچه کنی.


میخواستم این هفته کمی‌ نظم بدهم اشفتگی‌های ذهنیم را.اندکی فکر کنم به سؤالات بی پاسخ این روزها، پاک کردن گذشته و آغازی دوباره... روزی نو شاید... .

ولی تنها هفته‌ای بود بی‌استرسِ دیر کردنِ صبح‌ها . بارها و بارها اعتراف کرده ام و ایمان آورده‌ام که این بی‌نظمی نه در اطراف که در خود منست. شاید حداقل بخشی از این سؤالات فرزاندانِ ناخلف همین عقب انداختن‌هایِ عجولانه است.

این هفته هم تمام شد، سریع تر از هفته‌های گذشته. بوی نا هنوز خانه را پر کرده و خستگی بهانه‌ایست مانند بهانه «سیرمِ» کودکی، به غذایی که باب طبع نبود.


Wednesday, April 22, 2009

من چه سبزم امروز


روز زمین را به تمامی معاملات ملکی ها و رییل استیت‌های عزیز تبریک می‌گویم

Wednesday, April 01, 2009

تلاش عبث

گاهی ذهن و کارهایم مانند دویدن بر روی تردمیل می‌شود
عرق در‌می‌آورد،کالری‌ می‌سوزاند، لاغر می‌کند، خسته می‌کند ولی جلو نمی‌رود

دیگه نمی‌سوزونه

ایستادم بالای آتش، تا شعله‌ای، قرمزی زیر خاکستری یا حتی گرمایی می‌بینم آب می‌ریزم، با بغضی و حسی میان غم، حرص، خشم، حسرت و ... .

---------
همه جا خاکستریست، باران ‌می‌بارد، و بوی کنده تر، همه جا را پر کرده، ۵ ساله هستم، نمی‌دانم آیا ممکن است خاطره‌ای از ۵ سالگی به این پررنگی در خاطر بماند یا نه، ولی این تصاویر واضح و قوی در ذهنم است، آن‌چنان که هنوز که هنوز است پس از ۲۳ سال، بوی کنده تر، مرا با خود می‌برد به آن عصر خاکستری دماوند، ویلای آقای ویسی.

-بابا؟‌می‌ریم خونه همون دوستتون که شبیه ویگنه و دندوناش برق می‌زنه؟‌
-کدوم ویگن بابا؟
-همون آقاهه که مهتاب می‌خونه دیگه!
- اه!‌راست میگه ها! خیلی شبیهن! تا حالا دقت نکرده بودم!
(حس خوبی بود شبیه پیروزی که چیزی را من دیده بودم و پدر که آن روزها خدا بود نه)

بیرون ویلا، نوجوانها دارند آتش راخاموش می‌کنند، مرا به جمعشان راه نمی‌دهند. به خود قول می‌دهم بزرگ که شدم حتما با بچه‌ها هم بازی کنم. اصلا فقط با بچه‌ها بازی کنم. دور می‌ایستم و به آنها نگاه می‌کنم. از خاموش کردن آتش خسته می‌شوند می‌گویند بقیه‌اش را باران خاموش خواهد کرد، به داخل می‌روند. بطری آب را بر می‌دارم و با تکه چوبی و وسواسی که کمتر مانندش را در خود سراغ دارم تل خاکستر را می‌جورم. هرکجا اثری از آتش است، آب می‌ریزم. با حرصی مه نمی‌دانم از کجا آمده به صدای فیسشش گوش می‌دهم. دود همه جا را گرفته. از چشمانم اشک می‌آید. آتش خاموش می‌شود. بوی دود و باران و خاک و صدای کلاغ. می‌ترسم. به داخل خانه می‌دوم.

-کجا بودی مامان؟
-داشتم تو باغ قدم می‌زدم!
همه می‌خندند!‌به پسر بچه ۵ ساله‌ای که تنهایی در باغ قدم می‌زند.
مادر آرام می‌پرسد: چی شده؟ گریه‌کردی؟
-نه بارون میاد!‌دود هم نمیدونم چرا اشکم رو در آورد!!
- ((پس باز داشتی با آتیش بازی می‌کردی؟!! )) و دستها و لباسهایم را می‌جورد مبادا سوزانده باشم.
-نه!نه! بچه‌ها بازی می‌کردن، من فقط نگاه می‌کردم!


----


آتش خاموش شده. دیگر هرچه آب می‌ریزی فقط کثیف‌‌تر می‌شود.

----

خوب هستن؟
ممنون! سلام دارن....
سلام برسونین!


Tuesday, March 31, 2009

مایی که برابرتریم


ا۱-کودک بودیم و جنگ بود، به دبستان معلم می‌گفت صدام در سخنرانی‌ای گفته خداوند دو چیز را به اشتباه آفرید مگس و ایرانی‌را. ما گریه‌مان می‌گرفت از عجز، پدرانمان دندان خشم به هم می‌فشردند، مادرانمان نفرین می‌کردند و روشنفکرانمان کوته فکری و حماقت مردی که سوار بود بر اسب قدرت را به سخره و استهزا می‌گرفتند.‌

۲- کمی بزرگتر شدیم، از برنامه‌های تکراری تلویزیون ماندلا بود، و سیاهانی که به زور در زمره انسانها جای داده می‌شدند و اجازه نداشتند تا تنی بر آب دریایی زنند که سپیدان بدان آبتنی می‌کنند، مبادا بیالایند آب دریا را، ما متعجب‌ می‌شدیم ، پدرانمان شرمگین، مادرانمان خشمگین و روشنفکرنمان ‌داد سخن سر می‌دادند که آپارتاید چه کوته فکرانه است و متحجر.‌

۳- کمی بزرگتر که شدیم تاریخ جنگ جهانی را خواندیم و هیتلر و نازیستهایی که ورود سگ و یهودی را به مکانهایی که نژاد برتر در آن آمد و شد داشتند را ممنوع کرده بودند. ما لب می‌گزیدیم، پدر پوزخند تلخی‌ می‌زد، مادر متعجب و اندوهگین می‌شدو روشنفکرانمان از هر سوی نقد می‌کردند نژاد پرستی و برتری نژادی و فاشیسم و نازیسم وایسم‌های دیگر را.

۴- به عنفوان جوانی، به خبطی شاید، مهاجر شدیم، به سرزمینی از قاره سبز با مردمان سرتاپا بور! به خیابان جوانکی سرتراشیده با رگهای غیرت برآمده در گردن و خشمی که صورتمان را خیس می‌کرد (( به خانه برگردید کله سیاهان عوضی!)) را فریاد می‌زد. ما را صورت سرخ بود از خشم و ‌ کینه ، پدر را از پشمانی و مادر را از اشک حسرت. روشنفکرانمان را هم حرفی نبود، خود تا به سر درگیر آن بودند و مجالی نبود برای اظهار فضل.

۵- به هجرت دور هم جمع می‌شویم، جشن می‌گیریم و پای ‌می‌کوبیم. یکی به افتخار و با تمام غرور شعر می‌خواند:

زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیدست کار
که چرخ کیانی کند آرزو
تفو برتو ای چرخ گردون تفو

پدر ایستاده و سرخ است از غیرت و افتخار، صورت مادر خیس از اشک شادی و غرور و بر صورت روشنفکرانمان لبخندی از رضایت نقش بسته و ما گیج و سردر گمیم در خاطرات گذشته و این حقوق بشر دمکراتیک ایرانی


Thursday, March 26, 2009

همین؟

معمولا یکی از وقتهای دوست داشتنی بعد از یک گالری، نمایشگاه یا چنین چیزهایی! زمانیست که خسته و کوفته به دفترچه یادگاری نظرات دوستان نگاه می‌کنی و نوشته‌های پرلطف، تعریف‌ها و تمجیدها کیفت را بیشتر کوک می‌کند و ادامه ملایمیست از ارضا هیستری ایگوی سرکش و قلقلکی دوست داشتنی...ا

سیمون بعد از رونمایی کتابی که همه سالهای جوانی را صرفش کرده بود ، خسته ولی راضی ومغرور از به ثمر رسیدن محصول تلاشهایش داشت دفتر نظرات رو ورق می‌زد،که دست خط آشنایی نظرش را جلب می‌کند.ا

-واسه همین رفتی؟ ...فقط همین؟


و این همین یک همین ساده نبود، پتکی بود بر دیروز و امروز و فردا

Tuesday, March 24, 2009

Road Test!

فی‌الیوم پس از اتمام مدارج تئوری، خروس خوان جهت اخذ تصدیق شوفری عازم ژاندارمری شدیم
علی‌رغم یک دهه تجربه شوفری در حوزه بلدیه طهران، این فرنگی‌های ازرق ملتزممان کرده‌اند به تجدید جواز
در وقت شرفیاب شدیم، فرمودند اسم حقیر در فهرست راندووها نیست
هرچه ما قسم وآیه خوردیم، عجز و لابه نمودیم که خود حضرتعالی راندوو مربوطه را عنایت فرموده‌ بودید کمتر مسموع گشت
رشا و زیر میزی هم که به این بلاد مقبول و مفید به فایده نمی‌افتد! به خیالم دشمنان نام و شهرت حقیر را از صفحه حذف نموده‌اند، یا شاید بد دلان دعایی، طلسمی چیزی بسته‌اند.
چاره‌ای نماند جز طلب موعدی مجدد، پنداری این فرنگیان همه در صف اجازت شوفری‌اند، غریب ازدحامی بود. وعده به آخر ربیع‌الثانی حوالت می‌داد. امان از چشم بد.
به ناچارمکدر الخاطر و مثبط به انیورسیته آمدیم تا ببینیم چه خاکی بر سر مبارکمان کنیم تا کی دوباره مجالی یابیم جهت انجام امور عملی