بالاخره پس از مدتها فرصتی شد تا گوشه کنار سگدوهای تا خرخره پر از روزمرهگی، گوشهای در تنهاییام لم بدهم.
کارهای امروز تمام شده، قارچهای آزمایشگاه را آماده کردهام تا برای ۵ هفته تنها باشند، سوغاتی خریدهام وچمدانم را بستهام، ظرفهای نشستهایی که بیش از ده روز بود در سینک مانده بودند را شستهام نشستهام و به چمدانهای بسته نگاه و به بالاد رومانیایی سیپریان پرومبسکو گوش میکنم. همه چیز به نظر میآید آماده است تا پس از ۳ سال به خانه کودکیهایم بازگردم، خانه سابق شاید! ویزاو بلیط آبی رنگی که از هنگامی که به یاد دارم تغییری در شکل و طراحی و اندازه و رنگش صورت نگرفته روی میز است و پاسپورت نمیدانم چه رنگیم که بخش مهمی از «شخصیت!» این سوی آب را تشکیل میدهد و فرار و خلاصی از آن هم بخش مهمی از هدف از زندگی را!!! دلم عجیب شور میزند، حالتی غریب میان بغض و ترس و اشتیاق. اگرچه میدانم ظرف این سه سال نه فقط من، که همه دنیا بسیار عوض شده اما همه چیز به نظرم قابل پیش بینی و حتی تکراری میآید. میدانم پس از یک سفر طولانی مدت که علیرغم تلاشهای فراوان چشم بر هم نخواهم گذاشت، خواهم رسید به فرودگاهی که غریبه خواهد بود، گرچه ۳ سال پیش به استقبالی سرکی به آن کشیده بودم. وارد فرودگاه که بشوم سنگینی ملالت باری از نگاه ناظر کبیربر دوشم حس خواهم کرد. میدانم چمدانهایم که بیاید (اگر بیاید و گم نشود ) به سمت مامور بداخلاق کنرل گذرنامه خواهم رفت، او با اخم نگاهم خواهد کرد، چند بار به من و عکسم، و دنبال چیزی خواهد گشت تا گیری بدهد، مهری خواهد زد و گذرنامه را به سویم خواهد انداخت. سپس به سوی بیرون و استقبال کنندگانی که متاسفانه چون همیشه تعدادشان کم هم نیست خواهم رفت. مادر نخستین کسی خواهد بود که خواهم دید، بالا و پایین میپرد، در درگاه در منتظر است تا در آغوشم بگیرد و همه به کناری همچون صاحب عزایی که وداع با مردهاش حق مسلمش است راه را برایش باز گذاشتهاند. من هم با لبخند همیشگی و صورتی که گویی بعد از این همه سال هنوز نمایش یکی دو حالت را بیشتر یاد نگرفته برایش دست تکان خواهم داد. به دنبال بقیه خواهم گشت. مادر با کلی قربان صدقه در آغوشم خواهد کشید و بی توجه به کسانی که پشت سرمن گیر کدهاند، اشک خواهد ریخت و من هسته سعی خواهم کرد که کناری بیایم تا راه را برای پشت سریهایم باز کنم.. پدر حتما گوشهای ایستاده با لبخند همیشگی و مطمئن به مادر نگاه میکند و پسرش. بعد مامان زیبا وآجون. مامان زیبا که حتما شکسته تر شده بغلم خواهد کرد و خواهد گفت «قربونت برم مامانی». فریدون حتما تیکهای بارم خواهد کرد و خواهد گفت : «حاجی! چه ریقو شدی»، ابی حتما صورتش سرخ است و چشمانش خیس مثل همیشه و خواهذ گفت:« خیلی ارادت داریم دایی جان» . حمید و پویا حتما میخندند و چمدانهایم را خواهند گرفت، پویا خواهد گفت:» چطوری پسر؟» و این وسط حتما هانی هاج و واج احساساتی خواهد شد و من نمیدانم کی و چگونه معرفیاش کنم.
میدانم به خانه خواهیم آمد، کمی طول خواهد کشید که به رانندگی و ترافیک تهران عادت کنم. حتما یکی دو بار وسط حرفهایم سکوت خواهم کرد واز ترس برخورد ماشینهای اطراف خواهم گفت :»بابا یواش» و او هم با لبخندی خواهد گفت «عادت میکنی». به خانه خواهیم رسید، احتمالا در حیاط همان رنگ است که بود چیزی بین سفید و آبی و طوسی .ستونهای پارکینگها هم. حیاط بازیهای بچگی، کشفها، جستجوها و دلهرهها خالی خواهد بود. باغچه هم پاییزی مگربرگهای سبز درخت خرمالویی که میوه هایش نارنجکهای بازیهای کودکی ما بود و سال آخر پیش از آمدن من دیگر بار نمیداد. از پلهها بالا خواهم رفت. پس از هفت پله دو واحد اول که همیشه به بازی کردن ما در حیاط خانه معترض بودند!آقای درویش که اسباب کشی کرده و دیگر نیست احتمالا. آقای رسولی هم چند سالی است که فوت شده به گمانم. نمیدانم به جایشان چه کسانی آمدهاند، اصلا چه اهمیتس دارد...
در خانه همچنان قهوهای روشن است. وارد خواهم شد. و دنیایی خاطره ناگهان هجوم خواهد آورد. خانه....
به اتاقم خواهم رفت، میدانم همه چیز عوض شده... ولی هنوز همان بو را میدهد. بوی کودکی، نوجوانی، جوانی... بوی کتاب، امتحان، آینده، دلهره، عشق، شرم، شور، شهوت، فارغ شدن و باز عاشق شدن... و فارق شدن... ..
دلم شور بازگشت را میزند یعنی دنیایی «نکند...»که نقطه چینهایش را نمیتوانی پر کنی! نکند چی؟
کارهای امروز تمام شده، قارچهای آزمایشگاه را آماده کردهام تا برای ۵ هفته تنها باشند، سوغاتی خریدهام وچمدانم را بستهام، ظرفهای نشستهایی که بیش از ده روز بود در سینک مانده بودند را شستهام نشستهام و به چمدانهای بسته نگاه و به بالاد رومانیایی سیپریان پرومبسکو گوش میکنم. همه چیز به نظر میآید آماده است تا پس از ۳ سال به خانه کودکیهایم بازگردم، خانه سابق شاید! ویزاو بلیط آبی رنگی که از هنگامی که به یاد دارم تغییری در شکل و طراحی و اندازه و رنگش صورت نگرفته روی میز است و پاسپورت نمیدانم چه رنگیم که بخش مهمی از «شخصیت!» این سوی آب را تشکیل میدهد و فرار و خلاصی از آن هم بخش مهمی از هدف از زندگی را!!! دلم عجیب شور میزند، حالتی غریب میان بغض و ترس و اشتیاق. اگرچه میدانم ظرف این سه سال نه فقط من، که همه دنیا بسیار عوض شده اما همه چیز به نظرم قابل پیش بینی و حتی تکراری میآید. میدانم پس از یک سفر طولانی مدت که علیرغم تلاشهای فراوان چشم بر هم نخواهم گذاشت، خواهم رسید به فرودگاهی که غریبه خواهد بود، گرچه ۳ سال پیش به استقبالی سرکی به آن کشیده بودم. وارد فرودگاه که بشوم سنگینی ملالت باری از نگاه ناظر کبیربر دوشم حس خواهم کرد. میدانم چمدانهایم که بیاید (اگر بیاید و گم نشود ) به سمت مامور بداخلاق کنرل گذرنامه خواهم رفت، او با اخم نگاهم خواهد کرد، چند بار به من و عکسم، و دنبال چیزی خواهد گشت تا گیری بدهد، مهری خواهد زد و گذرنامه را به سویم خواهد انداخت. سپس به سوی بیرون و استقبال کنندگانی که متاسفانه چون همیشه تعدادشان کم هم نیست خواهم رفت. مادر نخستین کسی خواهد بود که خواهم دید، بالا و پایین میپرد، در درگاه در منتظر است تا در آغوشم بگیرد و همه به کناری همچون صاحب عزایی که وداع با مردهاش حق مسلمش است راه را برایش باز گذاشتهاند. من هم با لبخند همیشگی و صورتی که گویی بعد از این همه سال هنوز نمایش یکی دو حالت را بیشتر یاد نگرفته برایش دست تکان خواهم داد. به دنبال بقیه خواهم گشت. مادر با کلی قربان صدقه در آغوشم خواهد کشید و بی توجه به کسانی که پشت سرمن گیر کدهاند، اشک خواهد ریخت و من هسته سعی خواهم کرد که کناری بیایم تا راه را برای پشت سریهایم باز کنم.. پدر حتما گوشهای ایستاده با لبخند همیشگی و مطمئن به مادر نگاه میکند و پسرش. بعد مامان زیبا وآجون. مامان زیبا که حتما شکسته تر شده بغلم خواهد کرد و خواهد گفت «قربونت برم مامانی». فریدون حتما تیکهای بارم خواهد کرد و خواهد گفت : «حاجی! چه ریقو شدی»، ابی حتما صورتش سرخ است و چشمانش خیس مثل همیشه و خواهذ گفت:« خیلی ارادت داریم دایی جان» . حمید و پویا حتما میخندند و چمدانهایم را خواهند گرفت، پویا خواهد گفت:» چطوری پسر؟» و این وسط حتما هانی هاج و واج احساساتی خواهد شد و من نمیدانم کی و چگونه معرفیاش کنم.
میدانم به خانه خواهیم آمد، کمی طول خواهد کشید که به رانندگی و ترافیک تهران عادت کنم. حتما یکی دو بار وسط حرفهایم سکوت خواهم کرد واز ترس برخورد ماشینهای اطراف خواهم گفت :»بابا یواش» و او هم با لبخندی خواهد گفت «عادت میکنی». به خانه خواهیم رسید، احتمالا در حیاط همان رنگ است که بود چیزی بین سفید و آبی و طوسی .ستونهای پارکینگها هم. حیاط بازیهای بچگی، کشفها، جستجوها و دلهرهها خالی خواهد بود. باغچه هم پاییزی مگربرگهای سبز درخت خرمالویی که میوه هایش نارنجکهای بازیهای کودکی ما بود و سال آخر پیش از آمدن من دیگر بار نمیداد. از پلهها بالا خواهم رفت. پس از هفت پله دو واحد اول که همیشه به بازی کردن ما در حیاط خانه معترض بودند!آقای درویش که اسباب کشی کرده و دیگر نیست احتمالا. آقای رسولی هم چند سالی است که فوت شده به گمانم. نمیدانم به جایشان چه کسانی آمدهاند، اصلا چه اهمیتس دارد...
در خانه همچنان قهوهای روشن است. وارد خواهم شد. و دنیایی خاطره ناگهان هجوم خواهد آورد. خانه....
به اتاقم خواهم رفت، میدانم همه چیز عوض شده... ولی هنوز همان بو را میدهد. بوی کودکی، نوجوانی، جوانی... بوی کتاب، امتحان، آینده، دلهره، عشق، شرم، شور، شهوت، فارغ شدن و باز عاشق شدن... و فارق شدن... ..
دلم شور بازگشت را میزند یعنی دنیایی «نکند...»که نقطه چینهایش را نمیتوانی پر کنی! نکند چی؟
1 comments:
وقتی اینجوری فکر میکنی، درست وقتی همه چیز را می بینی چیزی به بار می نشیند که سبکبالت می کند... شادو پر هیجان... خوش برگردی به تمام فصل های کودکی که در که باز شود باد با بوی غرابت صورت آدمی را می نوازد ...
Post a Comment