Monday, November 24, 2008

ایران سفرنامه‌ای بی‌پرده1




بالاخره تمام شد. هفته‌ها مثل برق و باد گذشت. مثل یک خواب شیرین که هرشب به امید اینکه دوباره ببینی در ذهنت مرورش می‌کنی. الان در هواپیما هستم و در حال بازگشت به مونترآل سرد.
--------
(۱)

بازگشت
-------
توقف میان راه در سرزمین پست حس غریبی بود. واقعیتش همیشه فکر می‌کردم میان من و این شهر فقط عقده است نه علقه‌ای. بازگشت به آمستردام شهر خاطرات خاکستری خالی از لطف نبود. بین خودمان بماند انگار دلم برای این شهر لعنتی تنگ شده بود. می‌خواستم بیرون بروم وبر سنگ‌فرشهای قدیمی، زیر آسمان همیشه ابری و میان مردمان سر تا پا بور مغروری که گل لاله و آسیاب بادی برایشان همان نقش پرسپولیس و کوروش کبیر ما را بازی می‌کند کمی قدم بزنم. و هجوم خاطرات پرسه‌ها، دلهره‌ها، دلتنگی‌ها، دست‌تنگی‌ها و غربت و...و...و... .
پس از ۶ ماه دیدن هانیه در فرودگاه شهر تنهایی‌هایم حس عمیق و قشنگی بود.

سلامی دوباره
------------
دیدار نخست همانگونه بود که فکر می‌کردم، حتی در خیلی از جزئیات. خانه همان بود و شهر هم. اتاقم فقط انباری شده بود (چه تصادفی) و مادر بزرگ شکسته تر. زاستی چرا این سالها نیامده بودم؟

منم که حساس!!
--------------
اصولا روزهای اول فاز ٌچسیٌ آمدن وٌایش ایشٌ است. مواجهه مجدد با ٌنظمٌ غیر نوین بین الخودمانی و تعجب بی مورد ما ٌشترمرغهای سن بترزبورغٌ رفته از این بی‌نظمی نظام مند! از روز سوم ً خود ً م را باز پیداکردم!‌ رانندگی و ٌلاییٌ و دادوفریاد و آشغال و تف در خیابان! و اشتیاقی شدید به بی‌نظمی که در همه ما خصوصا در من هست ولی در اینجا تنها در چهار دیواری خودمان رعایتش میکنیم و آنجا:‌شهر ما خانه ماست.

خانواده
-------

پنداری مفهومی شده بود که طی این مدت فراموشم کرده بودم و محدود گشته بود به عکسی اتو کشیده در قابی با لباسهای پلو خوری. به قول آقایمان زیگموند، فراموشی ناشی از دفع الم! خوابی آرام (علیرغم جت لگ و بی خوابی) در خانه پدری! آرامشی که ٌ...ون گشادیٌ و ٌ بی‌مسئولیتیٌ همراهان لاینفک آن هستند. راستی که چه خوب که تکامل چنین کانونی را هسته اولیه زندگی اجتماعی قرار داد.
مادر به طرز اعصاب خرد کنی مهربان است و پر انرژی! او سالهای گذشته نبودنم را در زندگی‌اش حساب نمی‌آورد. کم آوردم! من چرا مهاجرت...؟!! پدر چون همیشه!‌آرام و مطمئن. کم حرف و پر کار. کم کم دارم به چهره بدون سبیلش عادت می‌کنم. اصولا با هم زیاد حرف نمی‌زنیم!یعنی اصولا او زیاد حرف نمی‌زند.
برادر هم که مشغول تکرار خریت‌های ۷ سال پیش من. به نوعی دیگر. درسش رو به اتمام است و پذیرش بازی و تافل بازی و سربازی بازی و الخ.

رشت نامه
--------

دیدار پدربزرگ در رشت سالهاست که بیش از ۲۴ ساعت نمی‌شود. رشت شهر قشنگ‌تری بود امسال. بی‌نظم و طبیعی!! اعتراض من به زنبورهای داخل ویترین شیرینی فروشی را پیرمرد با لبخند و استدلالی محکم پاسخ می‌گوید: {با لهجه گیلکی} ٌخوب زنبور بلده کوجا بره ری! نجاری که نمیره!‌میاد شیرینی فروشی دیگه! شوما نیگران نباش زنبور شیرین دوست داره کثیف نیست!ٌ
پدر بزرگ شکسته تر شده.قامتی خمیده، کت شلواری خاکستری با کلاه بره سیاه و عصا! همچنان فعال است و پویا. اولین چیزی که می‌گویدم اینست:‌ٌ آقا!‌دیدید ما هم عصایی شدیمٌ‌! جمله را محکم می‌گوید با لبخندی طنزآلود.طنزی تلخ از سنگینی تحمل ناپذیر بودن. ‌

نمک آبرود نامه
-------------
در کوچه پس کوچه‌های شهرک آرام و ساکت گیلارا دنبال خاطرات خلسه‌های مستی‌ گذشته‌های نه چندان دور می‌گشتم و ٌسبکی‌های تحمل ناپذیر بودنٌ. آخرین بار ۶ سال پیش بود درست پیش از ترک ایران که تا صبح ، مست کوچه‌هایش رامتر می‌کردیم و امید می‌گفت:‌ٌخری بری! ٌ .شاید راست می‌گفت


یحتمل ادامه دارد.

2 comments:

m.reza-paris said...

دلم سوخت از ایهنمه روز رفته....

Anonymous said...

it sure reminded me bunch of great memories....amir