مثل همه مشتریها وارد کافه میشود. از زور سرما همه صورتش را پوشانده. تنها از روی چین و چروک دور چشمها ولبانش سنش را میشود حدس زد. کاغذی را نشان می دهد که بر رویش به انگلیسی- فرانسه و احتمالا روسی نوشته:لطفا به من کمک کنید. خداوند شما را برکت دهد و در پایان جمله قلبی کوچک کشیده. با لهجهی روسی تاکید میکند:فقط اندکی! و این را دوبار تکرار میکند. سر همه میزها میرود. هرکس به طریقی جواب منفی میدهد. کنار در خروجی اندکی تامل میکند.تا کمی گرم شود شاید! یا تا به مقصد بعدی فکر کند، یا مرور کند در ذهنش خردهپولهای درون جیبش را. بیرون می رود! بخار دهانش نشان از آن دارد که زیر لب چیزی میگوید!شاید ناسزایی به دشت نکرده!یا به زمهریر!یا به زندگی یا برکت خدا...
و من ادامه میدهم به گشتن به دنبال پروتئینی میان خرواری از اسمهای غریب ، و او نیز به دنبال خرده پولی میان خرواری از آدمهای عجیب، یحتمل! ا
و من ادامه میدهم به گشتن به دنبال پروتئینی میان خرواری از اسمهای غریب ، و او نیز به دنبال خرده پولی میان خرواری از آدمهای عجیب، یحتمل! ا
0 comments:
Post a Comment