خوبی (شاید هم بدی) درس خواندن در کافه اینست که فرصتی شود سری بالا میآوری و میزهای اطراف را نگاه میکنی!ا
سمت راستم چند زن میانسال به همان غلو سریالهای طنز ایرانی مشغول غیبتند. گستردگی موضوعاتشان از لباس مهمانی میشل اوباما و ثروت پاریس هیلتون است تا مشکلات یائسگی و اولین دوست پسر دخترشان.ا
کمی آن طرف تر پیرمرد و پیرزنی نشستهاند. مرد به سرخ پوستان میماند و زن یک انگلیسی تیپیک است!با ژاکت صورتی و کلاه!هربار که میایم مطمئن شوم زوجند،به طریقی رایم را میزنند. کمتر با هم حرف میزنند ، مرد روزنامه میخواند و گهگاهی با ((هرتی)) عمیق و چندش آور قهوه مینوشد. زن هم به شیوه کاملا انگلیسی با چاقو و چنگال مشغول میل کردن تارت و چای است.ا
آن سو مردی میانسال روزنامه میخواند و با هرکس که کنارش مینشیند سر صحبت را باز کرده آنقدر حرف میزند که طرف پشیمان شود و برود. تقریبا هرشب اینجاست و هر شب هم تمام سعی ام را میکنم تا با او چشم در چشم نشوم. باهمین صدم ثانیه ها هم انبوه فضولی قلنبه شده در چشمانش را میتوانم تشخیص دهم.ا
روبرو یم دختر پسری دبیرستانی نشستهاند. دخترک با تمام انرژی و احساسات حرف میزند. از دوست پسر سابقش، مشکلاتش با مادرش و دوست پسر مادرش و سفرشان به اروپا بدون او. و هراز گاهی هم سوالی میکند تا تایید پسرک را بگیرد. پسرک شلوارش را کمی بالاتر از زانو بسته ، کلاه کپی را کج بر سر گذاشته و کاپشنی سفید چرک پوشیده . صورتش پر از جوشهای به قول مادربزرگم غرور جوانی است . دائما سر تکان میدهد و به طور تابلویی حواسش نیست و منتظر است حرفهای دخترک تمام شود و تا به بهانهای برود به خانه دخترک.ا
روبروی آنها هم پسری نشسته، عرب یا ازهمان نواحی، با موهای فرفری پریشان که گویی هرگز رنگ شانه به خود ندیدهاند و کمی ته ریش، استرسش را از حرکات بالا پایین و سریع پاهایش می توانی حس کنی، گاهی فرانسه می خواند، گاهی یک کتاب کت و کلفت، گهگاهی سرش در کامپیوترش است ، هرازگاهی تلفنش زنگ میخورد و با زبان عجیبی که نه عربیست و نه عبری، حرف میزند، عینکش را بر میدارد و دوباره میگذارد و هر چند ساعت یکبار به میزهای اطراف خیره میشود.ا
سمت راستم چند زن میانسال به همان غلو سریالهای طنز ایرانی مشغول غیبتند. گستردگی موضوعاتشان از لباس مهمانی میشل اوباما و ثروت پاریس هیلتون است تا مشکلات یائسگی و اولین دوست پسر دخترشان.ا
کمی آن طرف تر پیرمرد و پیرزنی نشستهاند. مرد به سرخ پوستان میماند و زن یک انگلیسی تیپیک است!با ژاکت صورتی و کلاه!هربار که میایم مطمئن شوم زوجند،به طریقی رایم را میزنند. کمتر با هم حرف میزنند ، مرد روزنامه میخواند و گهگاهی با ((هرتی)) عمیق و چندش آور قهوه مینوشد. زن هم به شیوه کاملا انگلیسی با چاقو و چنگال مشغول میل کردن تارت و چای است.ا
آن سو مردی میانسال روزنامه میخواند و با هرکس که کنارش مینشیند سر صحبت را باز کرده آنقدر حرف میزند که طرف پشیمان شود و برود. تقریبا هرشب اینجاست و هر شب هم تمام سعی ام را میکنم تا با او چشم در چشم نشوم. باهمین صدم ثانیه ها هم انبوه فضولی قلنبه شده در چشمانش را میتوانم تشخیص دهم.ا
روبرو یم دختر پسری دبیرستانی نشستهاند. دخترک با تمام انرژی و احساسات حرف میزند. از دوست پسر سابقش، مشکلاتش با مادرش و دوست پسر مادرش و سفرشان به اروپا بدون او. و هراز گاهی هم سوالی میکند تا تایید پسرک را بگیرد. پسرک شلوارش را کمی بالاتر از زانو بسته ، کلاه کپی را کج بر سر گذاشته و کاپشنی سفید چرک پوشیده . صورتش پر از جوشهای به قول مادربزرگم غرور جوانی است . دائما سر تکان میدهد و به طور تابلویی حواسش نیست و منتظر است حرفهای دخترک تمام شود و تا به بهانهای برود به خانه دخترک.ا
روبروی آنها هم پسری نشسته، عرب یا ازهمان نواحی، با موهای فرفری پریشان که گویی هرگز رنگ شانه به خود ندیدهاند و کمی ته ریش، استرسش را از حرکات بالا پایین و سریع پاهایش می توانی حس کنی، گاهی فرانسه می خواند، گاهی یک کتاب کت و کلفت، گهگاهی سرش در کامپیوترش است ، هرازگاهی تلفنش زنگ میخورد و با زبان عجیبی که نه عربیست و نه عبری، حرف میزند، عینکش را بر میدارد و دوباره میگذارد و هر چند ساعت یکبار به میزهای اطراف خیره میشود.ا
2 comments:
dars ham khoondi ? ;)
manam mikhastam hamin ro begam .dars ham khundi ? bahse pire zanhaa jaleb bod.
Post a Comment