Wednesday, February 25, 2009

Where the hell are we going....

اتوبوس آخر را گرفته بودم .خسته با موهایی آشفته تر از همیشه و ابروهایی در هم و اخمو غرق بودم در افکارم ! نمی‌دانم به چه فکر می‌کردم، جدی بود یانه! اصلا ارزش فکر کردن داشت یا نه!شاید هم به هیچ فکر نمی‌کردم! یا اصلا به همان هیچ فکر می‌کردم! دخترکی سیزده چهارده ساله با ظاهرو آرایشی گوتیک و چهره‌ای خندان و شاداب وارد اتوبوس می‌شود. لبخند گرمی می‌زند و در صندلی مقابل می‌نشیند. مانند اوتیستها نگاهش می‌کنم، نگاهی خالی، گویی نمی‌بینمش! غرق نمی‌دانم چه خود هستم!اتوبوس می ایستد، دخترک به سمت من می‌آید و کاغذی را که پس از پیاده شدنش خاطرم می‌اید در مسیر با لبخند می‌نوشته، به من می‌دهد، کمی شوکه می‌شوم و هنوز میان دنیای تخیلاتم و دنیای واقعی بیرونی آویزانم. دخترک پیاده می‌شود و من می‌مانم و چنین کاغذی در دست....!اthe best part of the life is the journey!
but where the hell are we going?
I am not really quite sure.
you may know philosopher.








2 comments:

میرزا said...

عالی بود آقا، عااااااااالی.

gavazn said...

wow !! she must have been a poet !! I loved it :)

what does a "Gothic" make up look like anyway ? I couldn't picture it ...