Monday, March 09, 2009

بزدل

کیستی تو؟ چهر‌ه‌ات چه آشنا است!‌به گمانم اندر میان غریبه‌های گذران هرروز، جایی دیده‌امت!‌ در گوشه چپ چشم چپم!‌در آن خیابان شلوغ به آن عصر جمعه بارانی! صورتت کاملا پیدا بود،چتر نداشتی و به دنبال سرپناهی می‌گشتی!‌من آن بالا روی پل بودم!‌باران می‌خوردم با عشق، و طراوت تر بودن را لمس می‌کردم!‌بارانی که هیچ بوی باران نمی‌داد. و تو به سرعت دویدی و ازچهارچوب چشمانم بیرون رفتی!‌و محو شدی در پس سرم...! و من سر نگرداندم مبادا در آن سو نبارد شاید!یا نکند خراشی افتد از تصویر ثبت شده بر قرنیه‌ام!‌در ذهن سیال دنبالت کردم!‌تو دویدی و پنهان شدی به سر پناهی مطمئن در امان از باران و طراوت!‌و من ماندم بی سر پناه زیر باران!‌سردم شد از طراوت...!‌ لیچ افتادم از تر بودن...!‌خسته شدم از بی سرپناهی...!‌باران دیگر بند آمده بود...!‌طراوت خاطره‌ای شد از جنس سرما!‌و پوست چین خورده‌ام یادگاری از تر بودن! تو دویدی تا تر نشوی... خاطره نباشی... بوی نای طراوت مانده را نگیری... و من ماندم چون جرات رفتن نداشتم شاید... و این بزدلی را به هزاران واژه و توجیه و فلسفه بزک کردم...!من خیس، خشک ماندم و تو خشک، تر بودن رویایت شد.
راستی کیستی تو؟‌چهره‌ات چه آشنااست! ا

2 comments:

gavazn said...

che barooni :)

گوزن said...

نه ببین این مزه ی لیکوریس خالی نبود ! یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی !!!