ا۱-کودک بودیم و جنگ بود، به دبستان معلم میگفت صدام در سخنرانیای گفته خداوند دو چیز را به اشتباه آفرید مگس و ایرانیرا. ما گریهمان میگرفت از عجز، پدرانمان دندان خشم به هم میفشردند، مادرانمان نفرین میکردند و روشنفکرانمان کوته فکری و حماقت مردی که سوار بود بر اسب قدرت را به سخره و استهزا میگرفتند.
۲- کمی بزرگتر شدیم، از برنامههای تکراری تلویزیون ماندلا بود، و سیاهانی که به زور در زمره انسانها جای داده میشدند و اجازه نداشتند تا تنی بر آب دریایی زنند که سپیدان بدان آبتنی میکنند، مبادا بیالایند آب دریا را، ما متعجب میشدیم ، پدرانمان شرمگین، مادرانمان خشمگین و روشنفکرنمان داد سخن سر میدادند که آپارتاید چه کوته فکرانه است و متحجر.
۳- کمی بزرگتر که شدیم تاریخ جنگ جهانی را خواندیم و هیتلر و نازیستهایی که ورود سگ و یهودی را به مکانهایی که نژاد برتر در آن آمد و شد داشتند را ممنوع کرده بودند. ما لب میگزیدیم، پدر پوزخند تلخی میزد، مادر متعجب و اندوهگین میشدو روشنفکرانمان از هر سوی نقد میکردند نژاد پرستی و برتری نژادی و فاشیسم و نازیسم وایسمهای دیگر را.
۴- به عنفوان جوانی، به خبطی شاید، مهاجر شدیم، به سرزمینی از قاره سبز با مردمان سرتاپا بور! به خیابان جوانکی سرتراشیده با رگهای غیرت برآمده در گردن و خشمی که صورتمان را خیس میکرد (( به خانه برگردید کله سیاهان عوضی!)) را فریاد میزد. ما را صورت سرخ بود از خشم و کینه ، پدر را از پشمانی و مادر را از اشک حسرت. روشنفکرانمان را هم حرفی نبود، خود تا به سر درگیر آن بودند و مجالی نبود برای اظهار فضل.
۵- به هجرت دور هم جمع میشویم، جشن میگیریم و پای میکوبیم. یکی به افتخار و با تمام غرور شعر میخواند:
زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیدست کار
که چرخ کیانی کند آرزو
تفو برتو ای چرخ گردون تفو
پدر ایستاده و سرخ است از غیرت و افتخار، صورت مادر خیس از اشک شادی و غرور و بر صورت روشنفکرانمان لبخندی از رضایت نقش بسته و ما گیج و سردر گمیم در خاطرات گذشته و این حقوق بشر دمکراتیک ایرانی
2 comments:
ديدي آدم بايد رو بعصي پستها حتمن كامنت بگذاره؟
خسرو هم پرت گفته
Post a Comment