Wednesday, February 25, 2009

Where the hell are we going....

اتوبوس آخر را گرفته بودم .خسته با موهایی آشفته تر از همیشه و ابروهایی در هم و اخمو غرق بودم در افکارم ! نمی‌دانم به چه فکر می‌کردم، جدی بود یانه! اصلا ارزش فکر کردن داشت یا نه!شاید هم به هیچ فکر نمی‌کردم! یا اصلا به همان هیچ فکر می‌کردم! دخترکی سیزده چهارده ساله با ظاهرو آرایشی گوتیک و چهره‌ای خندان و شاداب وارد اتوبوس می‌شود. لبخند گرمی می‌زند و در صندلی مقابل می‌نشیند. مانند اوتیستها نگاهش می‌کنم، نگاهی خالی، گویی نمی‌بینمش! غرق نمی‌دانم چه خود هستم!اتوبوس می ایستد، دخترک به سمت من می‌آید و کاغذی را که پس از پیاده شدنش خاطرم می‌اید در مسیر با لبخند می‌نوشته، به من می‌دهد، کمی شوکه می‌شوم و هنوز میان دنیای تخیلاتم و دنیای واقعی بیرونی آویزانم. دخترک پیاده می‌شود و من می‌مانم و چنین کاغذی در دست....!اthe best part of the life is the journey!
but where the hell are we going?
I am not really quite sure.
you may know philosopher.








Sunday, February 01, 2009

رئالیسم فانتزی

وسط این همه چس‌ناله نویسی های سیاه کافکا-هدایت‌موآبانه وبلاگستان فارسی، حس خوبیست خواندن کارهایی که امضای خودشان را دارند،نوشته‌هایی که نه تقلیدی دسته چندم از تلخی‌ایست که این روزها مساوی روشنفکری شده، و نه هزل واگیردار عوامانه! ا
یکی دو پست آخر میرزا نمونه عالی و منحصر بفردیست از این کارهای امضادار . نمونه‌ای که نزدیک ‌ترین قلم است مخصوص خود حضرت پیکوفسکی. جسارتا علیرغم کم سوادی ادبی‌ام نام ((رئالیسم فانتزی)) را بر آن گذاشته‌ام. چون با تمام حقیقی بودن، جدیت و خشکی رئالیسم را ندارد، خبری از نشئه‌گی نوع جادویی هم در آن نیست، به ورطه ساده انگاری کودکانه کارتونی فانتزی هم نیفتاده. ملغمه‌ایست اندازه از همه و هیچ‌کدام و معجونی لطیف و دلنشین و پر.ا
امضایش هم برای من آنقدر واضح است که آخر پست میرزا را می‌بینم که گونه و سه جای مختلف سرش را می‌خاراند و می‌پرسد:‌)(نظر مثبتت چیه؟))ا