Tuesday, March 31, 2009

مایی که برابرتریم


ا۱-کودک بودیم و جنگ بود، به دبستان معلم می‌گفت صدام در سخنرانی‌ای گفته خداوند دو چیز را به اشتباه آفرید مگس و ایرانی‌را. ما گریه‌مان می‌گرفت از عجز، پدرانمان دندان خشم به هم می‌فشردند، مادرانمان نفرین می‌کردند و روشنفکرانمان کوته فکری و حماقت مردی که سوار بود بر اسب قدرت را به سخره و استهزا می‌گرفتند.‌

۲- کمی بزرگتر شدیم، از برنامه‌های تکراری تلویزیون ماندلا بود، و سیاهانی که به زور در زمره انسانها جای داده می‌شدند و اجازه نداشتند تا تنی بر آب دریایی زنند که سپیدان بدان آبتنی می‌کنند، مبادا بیالایند آب دریا را، ما متعجب‌ می‌شدیم ، پدرانمان شرمگین، مادرانمان خشمگین و روشنفکرنمان ‌داد سخن سر می‌دادند که آپارتاید چه کوته فکرانه است و متحجر.‌

۳- کمی بزرگتر که شدیم تاریخ جنگ جهانی را خواندیم و هیتلر و نازیستهایی که ورود سگ و یهودی را به مکانهایی که نژاد برتر در آن آمد و شد داشتند را ممنوع کرده بودند. ما لب می‌گزیدیم، پدر پوزخند تلخی‌ می‌زد، مادر متعجب و اندوهگین می‌شدو روشنفکرانمان از هر سوی نقد می‌کردند نژاد پرستی و برتری نژادی و فاشیسم و نازیسم وایسم‌های دیگر را.

۴- به عنفوان جوانی، به خبطی شاید، مهاجر شدیم، به سرزمینی از قاره سبز با مردمان سرتاپا بور! به خیابان جوانکی سرتراشیده با رگهای غیرت برآمده در گردن و خشمی که صورتمان را خیس می‌کرد (( به خانه برگردید کله سیاهان عوضی!)) را فریاد می‌زد. ما را صورت سرخ بود از خشم و ‌ کینه ، پدر را از پشمانی و مادر را از اشک حسرت. روشنفکرانمان را هم حرفی نبود، خود تا به سر درگیر آن بودند و مجالی نبود برای اظهار فضل.

۵- به هجرت دور هم جمع می‌شویم، جشن می‌گیریم و پای ‌می‌کوبیم. یکی به افتخار و با تمام غرور شعر می‌خواند:

زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیدست کار
که چرخ کیانی کند آرزو
تفو برتو ای چرخ گردون تفو

پدر ایستاده و سرخ است از غیرت و افتخار، صورت مادر خیس از اشک شادی و غرور و بر صورت روشنفکرانمان لبخندی از رضایت نقش بسته و ما گیج و سردر گمیم در خاطرات گذشته و این حقوق بشر دمکراتیک ایرانی


Thursday, March 26, 2009

همین؟

معمولا یکی از وقتهای دوست داشتنی بعد از یک گالری، نمایشگاه یا چنین چیزهایی! زمانیست که خسته و کوفته به دفترچه یادگاری نظرات دوستان نگاه می‌کنی و نوشته‌های پرلطف، تعریف‌ها و تمجیدها کیفت را بیشتر کوک می‌کند و ادامه ملایمیست از ارضا هیستری ایگوی سرکش و قلقلکی دوست داشتنی...ا

سیمون بعد از رونمایی کتابی که همه سالهای جوانی را صرفش کرده بود ، خسته ولی راضی ومغرور از به ثمر رسیدن محصول تلاشهایش داشت دفتر نظرات رو ورق می‌زد،که دست خط آشنایی نظرش را جلب می‌کند.ا

-واسه همین رفتی؟ ...فقط همین؟


و این همین یک همین ساده نبود، پتکی بود بر دیروز و امروز و فردا

Tuesday, March 24, 2009

Road Test!

فی‌الیوم پس از اتمام مدارج تئوری، خروس خوان جهت اخذ تصدیق شوفری عازم ژاندارمری شدیم
علی‌رغم یک دهه تجربه شوفری در حوزه بلدیه طهران، این فرنگی‌های ازرق ملتزممان کرده‌اند به تجدید جواز
در وقت شرفیاب شدیم، فرمودند اسم حقیر در فهرست راندووها نیست
هرچه ما قسم وآیه خوردیم، عجز و لابه نمودیم که خود حضرتعالی راندوو مربوطه را عنایت فرموده‌ بودید کمتر مسموع گشت
رشا و زیر میزی هم که به این بلاد مقبول و مفید به فایده نمی‌افتد! به خیالم دشمنان نام و شهرت حقیر را از صفحه حذف نموده‌اند، یا شاید بد دلان دعایی، طلسمی چیزی بسته‌اند.
چاره‌ای نماند جز طلب موعدی مجدد، پنداری این فرنگیان همه در صف اجازت شوفری‌اند، غریب ازدحامی بود. وعده به آخر ربیع‌الثانی حوالت می‌داد. امان از چشم بد.
به ناچارمکدر الخاطر و مثبط به انیورسیته آمدیم تا ببینیم چه خاکی بر سر مبارکمان کنیم تا کی دوباره مجالی یابیم جهت انجام امور عملی

Friday, March 20, 2009

Happy new year! 1388



نزدیک سال نو که می‌شود، انگاری همه دلتنگی‌های دنیا جمع می‌شود در دلم.
پنداری نوروز به مانند یکی از کارتونهای کودکیست که با اشاره‌ای همه‌اش را به خاطر ‌میاوری.
یاد کودکی و بیدار شدن یا بیدار ماندن کنار سفره به لحظه سال تحویل که مبادا تا آخر سال خواب بمانی،
یا ذوق پولهای نو عیدی که از ماهها قبل برایشان نقشه کشیده‌بودی! مشقهای شب عید که هم استرسش و هم خودش تا شب سیزده می‌ماند.کارتونهای رنگی عید. مسافرت ترافیک شمال. عید دیدنی‌های اجباری، بازی با بچه‌های فامیلهای دور که آخرین بار در عید دیدنی سال قبل دیده‌بودیشان و دفعه بعدی هم اگر کسی نمیرد یا عروسی نکند سال بعدی خواهد بود.
امسال نیز بیدار خواهم شد،
کنار هفت سین، یادتان خواهم کرد، و به ذهنم گوشه‌ای از سفره کوچکم را خواهم کشید تا کنار شما،
به تمام این دهکده جهانی ! از این سوی اقیانوس تا آن سوی کوه‌ها و دریا‌ها!
سفره‌ای به بزرگی همگی آنها که دوستشان دارم،
به بزرگی تمامی آنها که جایشان خالیست،
و در ذهنم فراموش خواهم کرد فاصله‌ها را،
نفسی عمیق خواهم کشید تا بوی بهار و نو شدن را با همه وجود
در کنار شما حس کنم.
انگار نوروز از همان اول، همان نقطه صفر هم یادی بوده... از گذشته....!
آنوقت آرزو خواهم کرد سال نو لبالب شود از
سلامت و خوشی و عشق و تمامی خوبی‌ها
و آرزو خواهم کرد تا شاید سال آینده همه‌گی کنار یک سفره، دست بر دوش هم
سال را نو کنیم

نوروزتان خجسته و پیروز
شاد و پیروز باشید

پاشا
فروردین ۱۳۸۸-مونترال

Monday, March 09, 2009

بزدل

کیستی تو؟ چهر‌ه‌ات چه آشنا است!‌به گمانم اندر میان غریبه‌های گذران هرروز، جایی دیده‌امت!‌ در گوشه چپ چشم چپم!‌در آن خیابان شلوغ به آن عصر جمعه بارانی! صورتت کاملا پیدا بود،چتر نداشتی و به دنبال سرپناهی می‌گشتی!‌من آن بالا روی پل بودم!‌باران می‌خوردم با عشق، و طراوت تر بودن را لمس می‌کردم!‌بارانی که هیچ بوی باران نمی‌داد. و تو به سرعت دویدی و ازچهارچوب چشمانم بیرون رفتی!‌و محو شدی در پس سرم...! و من سر نگرداندم مبادا در آن سو نبارد شاید!یا نکند خراشی افتد از تصویر ثبت شده بر قرنیه‌ام!‌در ذهن سیال دنبالت کردم!‌تو دویدی و پنهان شدی به سر پناهی مطمئن در امان از باران و طراوت!‌و من ماندم بی سر پناه زیر باران!‌سردم شد از طراوت...!‌ لیچ افتادم از تر بودن...!‌خسته شدم از بی سرپناهی...!‌باران دیگر بند آمده بود...!‌طراوت خاطره‌ای شد از جنس سرما!‌و پوست چین خورده‌ام یادگاری از تر بودن! تو دویدی تا تر نشوی... خاطره نباشی... بوی نای طراوت مانده را نگیری... و من ماندم چون جرات رفتن نداشتم شاید... و این بزدلی را به هزاران واژه و توجیه و فلسفه بزک کردم...!من خیس، خشک ماندم و تو خشک، تر بودن رویایت شد.
راستی کیستی تو؟‌چهره‌ات چه آشنااست! ا