اینکه روزگار سرعتِ سرسام آوری دارد و زمان به چشم بر هم زدنی میگذرد، نه چیز تازه ایست و نه دیگر شگفت آور. دفتر کم نور و دلگیر دانشکده با دیوارهایی به رنگ لیوان آبی که قلموی آبرنگ را بدان میشویند، خاکستری-سبز، قارچها و پروتئینهایِ بیزبانِ ناسازگارِ بیجواب و خصوصا زمین و زمان و زندگی آنچنان بر دنده لجبازی افتاده بودند این چند ماه، که منِ «رگِاعصاب قطع» را هم به استیصالِ «موقتی که مزمن شد» رساندند. برای اولین بار، بی هیچ برنامه قبلی و دلیل مسافرت و امتحان و چه و چهای تصمیم بر پایین کشیدن کرکره «پژوهش» لعنتی گرفتم .راستیتش خستهگیِ مانده مثلِ بویِ نایِ آبِ مانده، در مغزت میماند هرچه کنی. میخواستم این هفته کمی نظم بدهم اشفتگیهای ذهنیم را.اندکی فکر کنم به سؤالات بی پاسخ این روزها، پاک کردن گذشته و آغازی دوباره... روزی نو شاید... . ولی تنها هفتهای بود بیاسترسِ دیر کردنِ صبحها . بارها و بارها اعتراف کرده ام و ایمان آوردهام که این بینظمی نه در اطراف که در خود منست. شاید حداقل بخشی از این سؤالات فرزاندانِ ناخلف همین عقب انداختنهایِ عجولانه است. این هفته هم تمام شد، سریع تر از هفتههای گذشته. بوی نا هنوز خانه را پر کرده و خستگی بهانهایست مانند بهانه «سیرمِ» کودکی، به غذایی که باب طبع نبود.
دیگر سرعت روزگار هم شده رکنِ جدایی ناپذیر روزمرگیها و شگفت زدگی، نوستالژی مبهمی در گذشتهای نه چندان دور، که هر لحظه دورتر میشود.
از فردا «باز روز چون قبل روزی چون قبل»، نیم نگاهی میندازم به برگهء شبه-برنامهٔ هفتهٔ گذشتهام که برای این «هفتهٔ تعطیلیده» نوشته بودم، بسیار خوش بینانه است اگر بگویم نیمی از آنها انجام شده... .
Monday, May 18, 2009
A week Off!
Subscribe to:
Posts (Atom)