Sunday, June 07, 2009

انتخابات و دائی‌جان





اگرچه از روز اول باز شدن وبلاگم تصمیم داشتم هرگز مطلبی که حتی اندک بویی از سیاست هم بدهد ننویسم اما گاه لازم است نوشتن برای فردایی و هدفی.
مسخره است تقدیم پر افتخار باکرگی به خاک گور.





پدرم دوستی داشت از اساتید به‌نام دانشگاه که در آن دوران که دانشگاهها را از اساتید تصفیه می‌کردند، به وی به گزاف و وقیحانه گفتند، یا کراواتت را در می‌آوری و یا از فردا دیگر به دانشگاه نمی‌آیی. دوست پدر از آن روز هرگز پای به دانشگاه نگذاشت. سالهای سال این داستان دکتر، نقل مجالس شب نشینی خانوادگی ما بود. او به افتخار بادی به غبغب می‌انداخت و می‌گفت به پاسداشت شعور انسانی تا به امروز کراواتم را باز نکردم هرگز! تمام شبها به شرح رشادتهای او و کراوات باز نکرده و باکره-شناسنامه مهر نخورده‌اش می گذشت.ما بزرگ شدیم و عمو جان-دکتر پیر. دوم خردادی شد با بدو بدو های هم نسلان ما. عمو همواره پوزخندمان می‌زد که جوانید و پر شور و کم تجربه. مهره بازی بزرگانید و بازیچه دست. خاتمی آمد. فضا اندکی، تاکید می‌کنم اندکی باز شد. عمو دکتر به بزرگ آرزویش رسید و کتابی چاپ کرد. به دانشگاه بازگشت، هر چند کوتاه، که دیگر نه علمی مانده بودش که به جوانان امروز بگوید و نه قصه‌ای جز شرح رشادتهای جنگ ممسنی و غیاث آباد. کتاب در ‌می‌آمد بیشتر از همه تاریخ گذشته این سرزمین کهن، هر روز روزنامه‌ای نو باز ‌می‌شد ودر پی‌اش یکی بسته! من و هم‌سالانم کم کم خواندیم، فکر کردیم، کمی بیشتر شناختیم و ناگفته نماند، که کم هم آزرده‌‌ و نا‌امید نشدیم. شبی از شبهای دور همی‌های خانوادگی، اندکی که سرها گرم شد، عمو جان باز ساز کوک کرد وداستان همان داستان بیست و اندی سال پیش. ما تازه جوانان پر شور کم تجربه، به قولی مهره بازی بزرگان شده، نگاهی کردیمش، گفتیمش عمو جان، توهین به شعور انسانی رها کردن دانشجویان و جوانان این مرز و بوم است و سپردنشان به دست نا استادان بی تجربه به بهانه کراواتی.

عمو هنوز همان است که بود، که بودنش و راضی بودنش همه و همه در گرو همین داستانهاست، و ما نسلی نو. پدر می‌گوید هنوز گهگاه که سرش گرم می‌شود همان داستانها را سر هم می‌کند، اگرچه کسی گوش نمی‌دهد.

اینکه چرا و چگونه این انقلاب با ۹۸٪ رای موافق پدرانمان به ما به ارث رسیده مهم نیست. در میراث بودنش فکر نمی‌کنم حرفی باشد. مگر بپذیریم حاکمان امروز را سفینه‌های فضایی از ناکجا آبادی در فضا مستقیما وارد کرده‌اند.
من رای می‌دهم چون خسته شده‌ام از تئوری‌بافی و تفکر و سیاست و مملکت گردانی ارزشی. حرفهایی بر هوا، غیر عملی. چه مبتنی بر امام زمان، چه بر پاپ اعظم، چه بر زرتشت و کووش کبیر، چه بر خلق چه بر «هیچ» به دست آوردن مبتنی بر توهین به شعور انسانی. من بازی خواهم کرد با هر «دستی» که بیایدو نخواهم نشست تا سی سال آینده، از رشادتهایم و انسانیتی که موجب شد هیچ نکنم در میدان غیاث‌آباد بگویم وقتی هموطنانم در فقر اقتصادی و فرهنگی غرقه باشند. من به جای آنکه به خلوتم زشیر شتر خوردن و سوسمار بخوانم و غرقه شوم در غروری و عزتی افسانه‌ای در نمی‌دانم کی تاریخ، واقع بینانه نگاه می‌کنم به آنچه به عنوان یک فرد می‌توانم انجام دهم تا مردمم بیشتر بخوانند و بیشتر بدانند و راحت‌تر زندگی کنند. من تمرین خواهم کرد دمکراسی را در همین انتخابات ناقص به امید آینده‌ای در چند ده سال آینده که شاید هم‌نسلان نوه‌‌های ما در یک دمکراسی واقعی زندگی کنند. آنگاه شاید، آری!‌شاید به پدر بزرگانشان و پدر بزرگان پدر بزرگانشان افتخارکی کنند. شاید روزی روزگاری دیگر در خانواده‌ها و جامعه کشورم پدری پدرسالار نباشد که تصمیم بگیرد برای زندگی شخصی فرزندان سی و چند ساله‌اش. من احترام می‌گذارم به عمو دکترهای ایرانی و همه همفکران و همنسلانشان به واسطه سن و لطف و دوستیشان، اما دیگر بس است در این دنیای ادیپی باز سهراب بودن. رشادت‌های ممسنی و غیاث آباد را به پوزخندی گوش خواهم داد نشان انقضا تاریخ طرز تفکری کهن.
روزی که به پدرم ، طعنه آمیز از تحفه انقلابی که برای ما به ارث گذاردند گفتم، پوزخندی زد و به درستی گفت وای بر فرزندانی که آینده و زندگیشان را بر میراث پدرانشان استوار کنند.

این گوی و این میدان