یک غروب دلانگیز دیگر
این پروژه جدید در بهداشت کانادا، کمپلکس غریبیست! دفتر مرکزیاش واقع است در غرب مونترال در یک خانه سالمندان. آغاز کار ابتدای غروب است در ساختمانی با غروبِ تجسم یافته.هنگام ورود پیشِ پیرزن بداخلاق دربان ثبتنام میکنیم، او بعد از این همه مدت، همچنان با کنجکاوی میپرسد که برای چه آمدهایم. همیشه هنگام شام ساکنین میرسیم، و به مانند غریبگان از مریخ فروآمده، با چشمانی به شکل علامت سوالی خموده، تا دم آسانسور دنبال میشویم. ساختمان بوی عجیبی میدهد. همکار کبکیام میگوید بوی پیری است. تقریبا همگیشان روی صندلی چرخدارند. صورتهایشان تمامی چروکهای ممکن را خورده. کمی جلوتر از سالن غذاخوری اتاقک کوچکی نقش بقالی-کافیشاپ را بازی میکند . آنهایی که سرپا ترند، آنچا مینشینند و چای مینوشند و گپ میزنند. این روزها برای ولنتاین رومیزیهای قلبدار انداختهاند. فکر کنم پاتوق راندوو سالمندان و منبع غیبت حسودان است.
دفتر پروژه طبقه چهارم است. در آسانسور برنامههای تفریحی هفته نوشته شده. پارتی ولنتاین ساعت ۱۴ به همراه موسیقی زنده اجرای جک و دوستان، نرمش سوئدی ده صبح، ساعت ۱۱ دعا برای مردم هائیتی. در طبقه چهارم باید از وسط کلیسای کوچکی رد شویم که محل رازو نیاز ساکنین ساختمان است. گهگاهی در اتاقک کوچک کناری، سالمندی مشغول اعتراف به گناهانش و سبک شدنهای آخر، نزد پدر روحانی پیریست که بعید میدانم گوشش بشنود.
کنار دفتر ما محل تمرین گروه جک و دوستان است. به نظر جوانتر از آنند که جزو ساکنین اینجا باشند، ولی حتما بازنشسته هستند. سه مرد و دو زن. هر روز به فالشترین حالت ممکن با یک کیبورد مشغول تمرینهستند. خداکند گوش ساکنین آنقدر سنگین باشد که نشنوند هنر نماییشان را. این تازه شروع روز است. وسایل را که برداریم، از همین راه رفته باز میگردیم و به شهر میرویم، به خانههای مردم این شهر برای جمع کردن نمونه از کودکان مبتلا به آسمشان
این پروژه جدید در بهداشت کانادا، کمپلکس غریبیست! دفتر مرکزیاش واقع است در غرب مونترال در یک خانه سالمندان. آغاز کار ابتدای غروب است در ساختمانی با غروبِ تجسم یافته.هنگام ورود پیشِ پیرزن بداخلاق دربان ثبتنام میکنیم، او بعد از این همه مدت، همچنان با کنجکاوی میپرسد که برای چه آمدهایم. همیشه هنگام شام ساکنین میرسیم، و به مانند غریبگان از مریخ فروآمده، با چشمانی به شکل علامت سوالی خموده، تا دم آسانسور دنبال میشویم. ساختمان بوی عجیبی میدهد. همکار کبکیام میگوید بوی پیری است. تقریبا همگیشان روی صندلی چرخدارند. صورتهایشان تمامی چروکهای ممکن را خورده. کمی جلوتر از سالن غذاخوری اتاقک کوچکی نقش بقالی-کافیشاپ را بازی میکند . آنهایی که سرپا ترند، آنچا مینشینند و چای مینوشند و گپ میزنند. این روزها برای ولنتاین رومیزیهای قلبدار انداختهاند. فکر کنم پاتوق راندوو سالمندان و منبع غیبت حسودان است.
دفتر پروژه طبقه چهارم است. در آسانسور برنامههای تفریحی هفته نوشته شده. پارتی ولنتاین ساعت ۱۴ به همراه موسیقی زنده اجرای جک و دوستان، نرمش سوئدی ده صبح، ساعت ۱۱ دعا برای مردم هائیتی. در طبقه چهارم باید از وسط کلیسای کوچکی رد شویم که محل رازو نیاز ساکنین ساختمان است. گهگاهی در اتاقک کوچک کناری، سالمندی مشغول اعتراف به گناهانش و سبک شدنهای آخر، نزد پدر روحانی پیریست که بعید میدانم گوشش بشنود.
کنار دفتر ما محل تمرین گروه جک و دوستان است. به نظر جوانتر از آنند که جزو ساکنین اینجا باشند، ولی حتما بازنشسته هستند. سه مرد و دو زن. هر روز به فالشترین حالت ممکن با یک کیبورد مشغول تمرینهستند. خداکند گوش ساکنین آنقدر سنگین باشد که نشنوند هنر نماییشان را. این تازه شروع روز است. وسایل را که برداریم، از همین راه رفته باز میگردیم و به شهر میرویم، به خانههای مردم این شهر برای جمع کردن نمونه از کودکان مبتلا به آسمشان
0 comments:
Post a Comment