Thursday, April 22, 2010

تداعی اسیر: دری وری

اگرچه خیلی وقت است بهار شده ، ولی شاخه‌های درختان اینجا هنوز لخت و پاییزی اند. بر روی آب شناورم و تصویر پیش رویم، آسمان ابری و خاکستری است که با شاخه‌های تیز و بی برگ درختان قاب شده. فشار آب سکوتش را به گوشهایم که زیر آب است تحمیل می‌کند. تنها به اندازه بیضی کوچکی از صورتم از آب بیرون است که با تغییر حجم هوای داخل ریه‌ام اندازه‌اش تغییر می‌کند. با هر دمی بزرکتر می‌شود و به بازدمی غرق در آب. به یاد کیسه‌های هوایی ماهی‌ها می‌افتم و مدرسه!

****

دلهره امتحانات ثلث سوم با آخرین امتحان تمام نمی‌شود. نوبت به دلهرهای دیگر و آداب و رسوم پس از امتحان میرسد. زدودن اتاق از هر آنچه مستقیم یا غیر مستقیم به مدرسه مربوط است. جمع کردن کتابها و جزوه‌ها در کارتنی. بیرون بردنشان از اتاق و دود کردن عود در اتاق! درس زدایی!‌ نوشتن برنامه بلند و بالا و نشدنی تابستانی همچون همه سالهای گذشته. مروری بر لیست کلاسهای اجباری و غیر اجباری تعطیلات تابستانی. مادر همواره نگران بود و هست که مبادا وقتمان را هدر دهیم و جوانی‌مان را تلف کنیم. اوقات فراغت ما در دلهره اینکه مبادا هدر رود، تلف شد. دلهره‌ای که ارثیه امروز هم هست... .

****

باران ریزی می‌آید. باد سردی می‌وزد. من همچنان شناورم. آب سپری می‌شود. پناهم می دهد.. .

****

ژان مارک، پیر مرد دیابتیکیست که یک پایش را در جنگ «شکر انسولین» بریده‌اند. هر ظهر ،روی صندلی چرخدارش می‌نشیند و سیگار دود می‌کند. هر روز سلامی غم انگیز و حسرت بار بهمان می‌کند. حسرت به جوانی شاید... . کمتر با کسی می‌جوشد. گاه پیرزنی را کناری می‌کشد و آرام برایش زمزمه می‌کند. شاید از رشادتهایش در جنگهای ممسنی کانادا.

****

همیشه گوش دادن به سکوت زیر آب برایم آرامش بخش بوده. انگاری همه اصوات آنقدر «می‌پیچند» که «باز» می‌شوند، یک شکل می‌شوند. صدای خلسه می‌دهند، صدای چرخش هیچ.

****

استفان، نوجوان چشم بادامی آسماتیک ویتنامی‌است که در کودکی به فرزند خواندگی آنماری در آمده. آنماری جد اندر جد کبکی بوده و پس از آخرین شکست عشقی‌اش با اولین دوست پسر زندگی‌اش، هرگز ازدواج نکرده. با وجود این همه مهر و عاطفه مابینشان، سخت است پذیرفتن رابطه مادر و پسری. همه خانه پر است از صلیب و تمثال عیسی و انجیل و مجسمه مریم و در هر چند جمله شان، بدون استثنا، ردپایی از یکی از اینها می‌بینی.

****

صدای شر شر آب، سکوت موهوم زیبا را بر هم می‌زند... . زیر چشمی صدای پچ پج دیگران را دید می‌زنم... . هیچ نمی‌شنوم. چشمانم را می‌بندم. هیچ می‌شنوم.

****

چند ماهیست که جاد و سینتیا، با دوست پسر مادرشان زندگی می‌کنند. مردکی کچل قوی هیکلی که قطر بازوانش به اندازه ران من است و در تمامی نقاط معلومش ردپایی از خالکوبی می‌توان یافت. مردک همیشه پای کامپیوتر است و مشغول بازی های بکش بکش و فحش های رکیک دادن. مادر بچه ها گهگاهی سری به او می‌زند، کمی توجه گدایی می‌کند. بچه‌ها در دورترین فاصله ممکن از او در خانه کوچکشان، چمباتمه زده‌اند و هیچ نمی‌کنند. شاید چون من در ناخود‌اگاهشان تعریفی تازه می‌سازند از نام پدر. تعریفی که اثری از پشتیبانی و دلگرمی و بلوغ عقل در آن نباشد.

****

شر شر آب که قطع می‌شود، صدای چک چک باران که دیگر تند شده را می‌توان شنید. اگرچه آب گرم است، از طراوت باران، سردم می‌شود.

****

یحیی، ۱۱ سال دارد!‌اهل الجزایر است. خجالتی‌است و با حرکت سر جواب سوالهایمان را می‌دهد. مادرش به سختی فرانسه و انگلیسی حرف می‌زند. مرا که می‌بیند، خوشحال به عربی می‌پرسد عربی می‌دانم؟ نا امید می‌شود. با لحنی ناراضی که در انتهای جمله کشیده و نازک می‌شود، چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم. دست و پا می‌زند تا منظورش را بفهماند. ما بختک وار، تلاشی نمی‌کنیم که بفهمیم. خانه‌شان همیشه بوی واینکس می‌دهد. آنقدر که تا ساعتها بعد از ملاقاتشان، سر درد دارم. خانه‌شان بوی تمیزی نمی دهد، ولی بوی وایتکس می‌دهد. مذهب وسواس پرور.

****

سکوت اندکی یاری کند، صدای نفسهایت را خواهی شنید. انگار جمجه‌ات خالیست و تنفست را پژواک می‌دهد. از هراس آنکه زیر آب نروم، بریده بریده و کوتاه نفس می کشم.

****

سیمون و شانتال با برادر بزرگتر و پدر و مادرشان با پانزده جانور دیگر، در آپارتمانی ۲ خوابه زندگی می کنند. خانه نهایت کثیفی است. بوی تعفن می‌دهد. هربار حالت تهوع می‌گیرم. در پاسخ به این سوال که چند وقت یکبار نظافت می‌کنید، می‌گوید: هر هفته! یک لحظه حس می کنم با رئیس جمهور فعلی ایران صحبت می‌کنم!

****

چشمهایم را می‌بندم. به نفسهایم گوش می‌دهم. عمیق تر و محکم تر نفس می‌کشم. سعی می‌کنم بوی باران را از دل خاک بیرون بکشم یا به خاطر بیاورم. بوی جمشیدیه باران خورده و غفلتهای پاک جوانی... . روابط کسینوسی، عفونتهای سینوسی. فازهای پر تاخیر... .

****

کریستل، با مادرش زندگی می‌کند. در زیر زمین یک خانه بزرگ. خانه نقلی شان، بسیار شیک دکور شده. مادرش با حرارت و با تمام وجود حرف می‌زند. در چشمان دخترک ترسی همیشگی پنهان است. ترسی از غریبه که شاید مانع عظیمی است برای اطمینان و ارتباط برقرار کردن با هر آنکس که نمی‌شناسد. او انگار در سایه مادرش زندگی می‌کند و مادرش پر است از سایه های مصنوعی.

****

من همیشه دوست داشتم درختان را از زیر نگاه کنم. آسمان دلگیر خاکستری را هم دوست دارم. برای من آسمان خاکستری غمگین نوستالژی روزهای شهر لعنتی پاریس است. می‌خواهم خیس شوم تا مغز استخوان، تا مغز... .

****

سونیا، دختر بچه ۴-۵ ساله سیاه پوست پر حرفیست که دائم سوال می‌کند.و مادرش، بی توجه به ما و او، بغل دوست پسر تازه‌اش دائم مشغول بوس و کنار است.

«ببخشید آقا شما یه دختر کوچولو مثل من دارید؟» نخیر. «یه پسر کوچولو چی؟؟» نه دختر جون من بچه ندارم. » زن چی؟« اونم نه!‌
....
«آقا اسم دختر کوچولوی شما چیه؟»

****

اواخر شهریور، دلهره شروع سال تحصیلی. هیچ کاری نکرده ام. برنامه تابستانم را هم بین کاغذها گم کرده ام. آداب آغاز سال تحصیلی. یک برنامه پر بار برای گم کردن در سال جدید. خلاصی از دلهره هدر رفتن اوقات فراغت. نوای دلهره انگیز زمان در تقویم تاریخ.... همراه و هم رهیم... همشاگردی سلام... دلهره تکالیف روز بعد. نکند امروز معلم از من بپرسد. امتحان.... معدل... ورودی... کنکور... . باز مدرسه ام دیر شد.... .

****
گرچه دلهره » دیرم شد« همیشه هست، ولی بیرون آمدن از آب همیشه سخت است حتی اگر دیرت شده باشد باز... .
****

فیصل همکار مراکشی‌ام ده بار همه جا را چک می‌کند تا چیزی جا نگذاشته باشد. می‌خواهد همه چیز را تست و تعمیر کند. بی خیال است و برای هیچ چیزی عجله ندارد. او وسواس است و من به شکل بیمار گونه‌ای به وسواس، وسواس دارم
****
. ....

****
چند روزیست که پیرزن تنهایی که هر روز ساکت کنار پنجره اتاقش با چشمانی نحیف دنبالمان می‌کرد، نیست. آنقدر پیر بود با چشم هم به سختی دنبالمان می‌کرد. اگر توانش را داشت حتما کلی حرف برای گفتن داشت. اگرچه من حوصله شنیدن هیچ کدامشان را نداشتم. از نگهبان نمی‌پرسم کجاست. ترجیح می‌دهم ندانم.






1 comments:

الهام - روح پرتابل said...

3 روز دیگه می شه 2 ماه که چیزی ننوشتید برامون
امیدوارم خوب باشید
لطفاً باشید