حال مرا بخواهی،شده ام چون کبوتری که پرهایش ریخته و شبها خواب پرواز میبیند. و خاطرم نیست که این خاطره پرواز، برآمده از رویاهای شبانه ام بوده یا حقیقتی در گذشته های خیلی دور، یا قصه ای که مادر خیلی پیش از اینها، آن موقع که تمام حقیقت گیتی را می دانست ، و هنوز تمام قدم روی پایش جا میشد و آنقدر تکانم می داد که خوابم برد، زیر گوشم زمزمه کرده بود از نامدار امیرارسلانی که پرواز میکرد تا انتهای آسمان، تا آنجا که ستاره ها را خدایی که مهربان بود و آنروزها غیر او هیچ به زیر چرخ کبود نبود، دوخته بود به چشم روشنی نورسیده ایی بر روی زمین. و من همواره به نیمه راه قصه سنگینی به چشمانم مجال نمی داد تا بدانم عاقبت این پرواز چه میشود. سالها بعد، خجل مادر را پرسیدم ، او نیز خاطرش نبود
1 comments:
سلام
www.seeemo.blogspot.com
اگر وست داشتي بااسم
emopixلينكم كن
منتظرتم
باي
Post a Comment